از عجایب!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 16:41
حس خیلی عجیبیه... طرف رو هنوز دوست داری... و ابدا خبری از نفرت نیست... ولی نمیشه مثل قبل بشی... . . . نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:31 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
تله پاتی!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 16:41
همین دیشب بود که درست همون لحظه که حس کردم دوسش دارم و قرابت فکری داریم به هم، به سرم زد بگم پاشه بیاد اینجا... بریم یه جایی زیر درخت، یه جا تو دل طبیعت بشینیم و باهم حرف بزنیم و همین الآن بطرز عجیبی فهمیدم که اومده! نه بخاطر من! نه به دعوت من... خیلی یهویی و تصادفی... یعنی الآن یه جایی همین نزدیکیا...
ما احمق نیستیم ولی احتمالا چشمات "احمق" میبینه!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
یوقتایی که میگه "مگه من از بی جایی میام پیشتون؟! بخوام میتونم برم ویلا اجاره کنم یا برم خونه ی دوستام"، خیلی دوست دارم برگردم بهش بگم عزیز من راستش درصد زیادی از دلیل اینکه اینجایی دقیقا همینه! پس اگه ما به روت نمیاریم و خیلی عادی رفتار می کنیم که مبادا معذب بشی، انقدر ما رو احمق فرض نکن و هربار بیخ...
مظلوم؟!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
صبح تماس گرفته بود و گفت با اومدن تو نصف محبتهام مال خودت شد... بقیه ش موند واسه بقیه... غروب در حضور برادرش گفت همه یه طرف و این یه طرف دیگه ست برای من (و با سر بهم اشاره کرد) یادم نیست کی چی گفت که ادامه داد: آخه این نوه ی من خیلی باشخصیته! مظلومم هست!!! حرفشو نمیگه؛ دفاع نمیکنه از خودش... برادرش ...
غائله!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
همین چند روز پیش دوتا طومار برام نوشت و کلی تحقیرم کرد که دیگه گندشو درآوردی و چرا انقدر به همه چی گیر میدی و اینا! شاکی بود که چرا از حقوق زن دفاع می کنم و انقدر حساسم!!! تلگرامو که باز کردم شوکه شدم از این هجمه ی غریب! چند دقیقه ای فکر کردم که چی براش بنویسم که نه دچار سوء تفاهم بشه، نه حرمتی شکست...
آل زا ی مر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
عجیبه... مدتیه که حواس پرت شده... ولی ممکن نیست پدربزرگم چیزی که مربوط به فامیل خودش بشه رو فراموش کنه... حالا اینکه جشن عروسی برادرزاده ش رو فراموش کرد و به کسی اطلاع نداد نشانه ی خطرناکیه... .. . خیلی خطرناک... .. . . نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:42 توسط یکی که دوست داره انسان ب...
چی از این غم انگیزتر...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
یهو دلم گرفت... مادرجون این آخرا ازمون میپرسید: مادر؛ من چندتا بچه دارم؟ اسمشون چی بود؟ اگه یه روز پدربزرگم منو یادش نیاد......... .. . یعنی ممکنه یه روز یادش بره که منو از همه بیشتر دوست داشت؟! . . + برای مقابله با فراموشی چی میشناسین؟ لطفا معرفی کنین... مواد غذایی یا هر تمرینی که بلدین... متشکرم.....
ادامه ی پست قبل...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
گفتم باهاش تماس بگیره و راههای مقابله با آلزایمر رو جویا بشه... . . . + وقتی براش توضیح دادم و موارد رو مثال زدم، خودشم نگران شد... دستهای کفی ش رو آب کشید و فوری گوشی تلفن رو برداشت... + داشتم فکر می کردم باید دستورالعملها یجوری بهش منتقل بشه که هم جدی بگیره و هم نگران نشه... خیلی رو سلامتش حساسه و...
who cares...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
از دوستی که به تفصیل جواب دادن ممنونم... فارغ از هر چیز؛ فارغ از دوری ها و نزدیکی ها؛ خیلی ارزشمنده و من قدردانم... + فارغ از هرچه شد و هرچه نشد... در آینده و . . گذشته... "that's all because of "the difference... which i told you once... and I'm sure you know... .. . . نوشته شده در پنجشنبه دوم شهری...
من فکر میشم میرم تو کله ت!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
"۱۸ ساعت پیش"... اصولا گاهی باید از تکنولوژی قدردانی کنیم... یه جور وحشتناکی! . . نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:19 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
خاطره بازی!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:22
همین چند سال پیش بود... بعد کلاس رفتیم خونه شون که لباسشو عوض کنه... بعد تو راه برای اولین بار از نامزدش برام گفت... مادرش مخالف بود با این ازدواج ولی خودش دلشو داده بود... سال بالاییمون بود ولی خیلی واحدا رو باهم داشتیم... اون شب با من هم مسیر بود... میرفت پیش یارش! از این دیدارهای یواشکی... وقتی ر...
"بودن"هایی که به "نبودن" مانند است!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
وقتی میگه: "من هستم"، اولش فکر می کنی: "خب حتما داره راست میگه"... بعدش اوضاع تغییر می کنه... با خودت میگی: "خب حتما مشکلی واسش پیش اومده که نیست؛ باید درکش کنم" بعدتر میگی: "خب یه فرصت دوباره خواسته... بی توجه بوده بهرحال... شاید باید بیشتر درک بشه و شاید نیاز به کمک داره... شایدم هنوز باورم نکرده....
نکات مهم؟!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
"خیلی دعوتی داشتن"! این جمله ایه در تکریم مراسم عروسی که من معمولا از اونایی که رفتن و می خوان منو در جریانش قرار بدن می شنوم! چی ه این مساله جذاب و قابل افتخاره؟! واقعا نمی فهمم چرا باید تعداد مهمانهای یه میزبان انقدر با آب و تاب و جذابیت مطرح بشه؟! یعنی اگه تعداد مهمونا کم باشه بده؟! دقیقا داستان ...
کوتاهی فکری!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
میگن قراره طلاق از شناسنامه ی خانوما حذف بشه! البته بشرط بکارت!!! این کار چه ضرورتی داره بنظر شما؟ یادمه اون روزی که داشت در مورد پسره باهام حرف میزد، گفت: "فقط یه مشکلی داره! البته مشکل که نه؛ یعنی یه بار قبلا عقد کرده" بعد سریع ادامه داد: " البته شناسنامه شو عوض کرده هاااا"!!!!!!! راستش همینجا یه ...
دلتنگی های یک دل تنگ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
ترسیدم که دوباره دلتنگیمو براش بگم... مبادا با خودش فکر کنه هر چقدر دیدارها بیشتر باشه، دلتنگی هم بیشتره... مبادا پی ببره به این حقیقت... مبادا به فکر چاره بیفته و دیدارها کمتر بشه... .. . . + کاش میشد بعضی هارو ۶ دانگ به نام خودمون کنیم! نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:36 توسط یکی ...
هستی ولی نیستی!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
.. . از این "بودن" هایی که تار و پودشون بوی "نبودن" میده! .. . تو هم همینجوری "هستی"! . . . نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:33 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
موافقت های وبلاگی!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
گفتی: " ... اگه اونجا که باید باشی نبودی، اگه رو اعصاب بودی، اگه حال به هم زن، اگه نمک روی زخم، اگه مسبب سرزنش هر لحظه آدم؛ کلا نباش..." چقدر راست گفتی... من م از وقتی که به این نتیجه رسیدم و کسانی که بودنشون "بودن" نبود رو حذف کردم، آرومترم... + اگه کسی با بودنش، با فرم بودنش، با جنس بودنش، حالتونو...
استقلال...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
این طبیعیه که ما آدمها روش مختلف و متفاوتی برای زندگیمون داشته باشیم... چون هیچ دو آدمی کپی هم فکر نمی کنن و یا فکر هم رو کپی نمی کنن! در واقع هرچه به جوانی نزدیک میشیم شروع می کنیم به انتخاب استایل زندگی منطبق با سلیقه و روحیه ی خودمون و هرچی بیشتر میگذره این عادت و این روش قوی تر میشه... حتی تو یک...
عجایب!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
بهش گفتم... در تمام مدت بهت زده و ساکت بود... هرگز فکر نمی کرد روزی از من چنین حرفی بشنوه... اونقدری میشناسمش که بگم: "مطمئنم جدی نگرفته"... ولی روزی که تصمیمم اجرایی بشه چاره ای نداره جز باور کردنش... .. . . نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:25 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برو...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
گل سرفه کرد... و بعد گفت: "دست دست نکن دیگر... این کارت خلق آدم را تنگ می کند... حالا که تصمیم گرفته ای بروی، برو!" این را گفت چون نمی خواست شازده کوچولو گریه اش را ببیند... نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:6 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|