از سری حزن های زنانه... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
امروز از صبح تا ظهر قلم به دست بودم و داشتم به خیالم وظیفه م رو انجام میدادم... سهم خودم در قبال دفاع از انسانیت و دفاع از حقوق مدنی زنها... نوشتم و خط زدم... نوشتم و خط زدم... هنوز هم جای کار داره و باید ادیتش کنم... دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم و می نوشتم... یعنی ساعت ۱۲ دراز کشیدم که بخوابم... ولی ن...
خانه ی دوست کجاست؟ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
- چرا ازدواج نمیکنی؟ آدم باید زودتر سر و سامون بگیره... + من پای باورها و اصولم ایستادم که هنوز مجردم و هرگز اصولم رو فدای عرف نمیکنم... تو چی؟! باورهات تو رو به این سمت برد یا ازدواج کردی که از قافله جا نمونی؟! اصلا اصل و اصولی داری برای خودت؟!!! --------------------------------------- بپذیریم که د
زندگی مشترک یا ظلم یک طرفه؟! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
همین دو سه شب پیش بود که وقتی چراغو روشن کردم، چشمش افتاد بهش: - وای! چقد خوشرنگه این مانتوت... + آره... دو رنگشو خریدم... خیلی دوسشون دارم... هم خنکن هم خوشرنگ... قیمتشم خوب بود... آدرسو بهش دادم و قرار شد بره هر دو رنگشو بخره... امروز پیغام داد: رفتم خریدم... البته فقط یکیشو... اون رنگشو نذاشت بخر
همیشه طلبکار! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
دختره اومده دایرکت زده: - علی نژاد رو تبلیغ می کنین؟! + علی نژاد نیازی به تبلیغ نداره که! :) هدف متن بود نه شخص! :) - تبلیغ تبلیغه چه شناخته شده باشه چه نباشه متن هم از همون ذهن میاد! + من با متنش مشکلی ندارم عزیزم* - عرض نکردم مشکل دارین یا نه. سوالی بود که به جواب رسیدم. وقتتون خوش + موفق باشید* .
حق الناس شاخ و دم نداره! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
دیشب پیغام داد: (( حرفهای امروز منو بذار بحساب خستگی... به اندازه ی همه ی نفسام همیشه دوست خواهم داشت )) جواب دادم که: (( به حساب خستگی نمیذارم... چون فقط واسه خستگی نبود... حرف دلتم بود... بعدشم با فرض اینکه من بذارم بحساب خستگی، اونایی که صداتو شنیدن هم میذارن بحساب خستگی؟! )) + بنظرم دو نفر که
تقابل نادرست! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
امروز یه رفتار بد دیدم که با یه رفتار بد جواب دادم! دارم فکر می کنم چه روش بهتری میشد داشت؟ حتما باید راه بهتری هم باشه... .. . نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:26 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
ک ا ب و س - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
چشامو باز کردم و مات و مبهوت به روبروم نگاه می کردم... طعم تلخ خوابی که دیده بودم، بیشتر شوکه م کرده بود! خواب دیده بودم فسقل خان رفت... برای همیشه... و این غم باعث شد فشار سنگینی روی قبلم احساس کنم...حتی مواجهه با واقعیت، بعد از بیداری هم دردش رو کم نکرد... + بعدازظهر بی خبر فسقل خان رو آورد و
خاطره... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
همینجوری که وسط هال با گاوش بالا و پایین میپرید صداش کردم: + کاش یه گاو بادی سایز خودم(!) داشتم که من م میتونستم گاوسواری کنم مثل تو! از حرکت ایستاد و نگام کرد... - اینو همه سوار میشن... تو م میتونی... با تردید به گاوه نگاه کردم: + بعید میبینم... خیلی کوچولوئه! زانوهام میره تو چشام احتمالا! با تعجب
تغییر... تخریب! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
+ میتونی مثل قبل دوسش داشته باشی؟! ++ نمیدونم! پ.ن: بنظرم یه چیزایی وقتی تغییر کنه دیگه تغییر کرده... پلاسکو دیگه نیست! حتی اگه یکی عین همون رو بسازن، باز هم "پلاسکو دیگه نیست"! چون پلاسکو همونی بود که از بین رفت! این فقط شبیه پلاسکوئه! نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:49 توسط یکی که
تا وقتی هستی، هستم... با تمام وجودم... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
آدم چرا باید جایی بمونه که نیازی به بودنش نیست؟! .. . . باید بره... به جایی که به بودنش نیاز باشه! یا خودش به اونجا بودن نیازمند باشه... این مساله خیلی پیچیده ست! گاهی نیازت به بودن در یک رابطه، ارتباط مستقیم داره به نیاز طرف مقابلت به اون بودن! وقتی نیاز اون تموم شه، وقتی دیگه نباشه، نیاز تو م
از خودسانسوری تا دگرسانسوری! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:01
از مردهایی (اصولا آدمهایی!) که میگن بخاطر موقعیت شغلیم این کارو بکن، اون کارو نکن، چادر سرت کن، آرایش نکن، یا حتی آرایش بکن، اینو بپوش، اونو نپوش، و ... باید ترسید! اینا علاوه بر خیلی مشکلات دیگه که این وقت شب حس بر شمردنشون رو ندارم(!)، اعتقاد و باور عجیبی به "تزویر" دارن و قطع به یقین تو مقاطع مخت
مجله خوانی امشب! :) - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
مجله خوانی امشب! :) این شماره ی موفقیت (۳۵۲) در مورد دلبستگی ایمن و ناایمن میگه... همچنین تعریف جالبی از درونگرایی و برونگرایی ارائه داده که ممکنه با باور خیلی هامون متفاوت باشه... اگه فرصت شد حتما توضیح مختصرشو مینویسم... موضوعات مرتبط: موفقیت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:44 توسط یکی
در آستانه ی شکست! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
اشکم چندباری داشت میومد و مقاومت کرده بودم... شنیدن حرفهای پیرمرد، سادگی و مطیع بودنش یه جوری بود که نمیشد تحمل کرد! تمام کیفمو زیر و رو کردم واسه یدونه دستمال ولی پیدا نشد! از بغلیم یه دستمال گرفتم... میدونستم که احتمالا حالم به چه سمتی میره و باید آماده میشدم... پیرمرد یکبار در حالی که سعی می کرد
گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک... - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
احساس کردم رابطه ی خوبی بینمون برقرار شده و تا حدی حس صمیمیت و راحتی داره... کسی م نبود که معذب بشه... + یه سوال... طب شما روزه گرفتن رو رد می کنه؟ - (با احتیاط و مردد جواب داد) اگه سالم باشن اشکالی نداره... + من شنیدم دیروز شما به اون خانوم چی گفتین... بنظر میرسید روزه گرفتن رو تایید نمی کنید... -
منافع! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
دیروز پیغام داد: - امروز میریم پیاده روی؟ + میشه فردا بریم؟ امروز باید برم باشگاه... - باشه... + حالا فردا که دیدمت یه چیزای خوبی م باید برات تعریف کنم از همین ورزشا... - (با ایموجی گریه!) باشه... بازم میخوای در مورد ورزش خاطره تعریف کنی؟! هرچند که این دفعه استثنائا قصدم این که گفت نبود، ولی این د
ژرفا! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
خودمو آماده کرده بودم که تا جایی که ممکنه و دلش میخواد براش چیزایی که یاد گرفتمو بگم... در مورد حرکات ورزشی و تاثیرش روی بدن... میخواستم با حرفام مشتاقش کنم برای اینکه بره ورزش کنه و انقدر نچسبه به پیاده روی صرف! کلی توضیح دادم و نفس نفس زنان حرف زدم بعد یهو وسط حرفم: - (با تعجب) وای اون دوتا چقدر
وقتی پدربزرگ "اندروید دار" می شود! :) - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
تازه اندروید خریده! براش تازگی داره و همیشه با آب و تاب و هیجان از امکاناتش میگه... ما م سعی میکنیم تو ذوقش نخوره! همین دو سه روز پیش بود که نشستم تو ماشینش... بهم گفت من تو تلگرام یه کلبه دارم که از توش گل در میاد! انقدر جالبه... به هیچکس م نمیدمش! بعد بلند خندید! اول فکر کردم داره شوخی میکنه بعد ف
آیا فهم و شعور با مدرک تحصیلی رابطه ی مستقیم دارد؟! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
دلش پر بود... شروع کرد به درد دل... کم مونده بود گریه کنه... از رفتاری که زن داداشش باهاش کرد... بی ادبی واضحش و قدرنشناسیش... بعد برادرش رو به انتقاد گرفت که چرا این دخترو واسه ازدواج انتخاب کرده: " کشته مرده ی مدرکش بود فقط! فوق تخصص داره! خاک بر سر!" .. . واقعا ممکنه کسی باشه که بخاطر مدرک کسی با
"دلیل" - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
جدا از اینکه شاید واقعا بخاطر اقامتش خارج از ایران، امکان ازدواجمون نزدیک به صفر بود، ولی گهگاه به ذهنم میرسه که شاید درستش این بود که یک بار میدیدمش و حرفهاشو میشنیدم... نه صرفا بخاطر ازدواج، بخاطر اینکه ببینم دقیقا چی تو سرش بود که بخاطرش انقدر اصرار میکرد... نمیدونم جمعا مادرش چند بار تماس گرفت و
چه رنگی؟! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
بالا سرش نشست و دستاشو گذاشت روی چشماش... چشمای خودش رو هم بست و تمرکز کرد! ازش پرسید: میتونی رنگ آبی یا سبز ببینی؟ - نه در حالی که همچنان چشماش بسته بود سرشو به نشان تاسف تکون داد! دوباره پرسید: چه رنگی میبینی؟ قرمز یا سیاه؟ - سیاه اینبار سرشو به نشان تاسف بیشتر محکمتر تکون داد و چشماشو باز کرد...

برچسب‌های مرتبط

* meaning | زندگی زیباست | زندگی چیست | زندگی چت | زندگی خصوصی | زندگی پس از مرگ | زندگی نامه | زندگی در آمریکا | زندگینامه حافظ | زندگی نامه ای