خرید بک لینک
همین دیشب بود که درست همون لحظه که حس کردم دوسش دارم و قرابت فکری داریم به هم، به سرم زد بگم پاشه بیاد اینجا... بریم یه جایی زیر درخت، یه جا تو دل طبیعت بشینیم و باهم حرف بزنیم و همین الآن بطرز عجیبی فهمیدم که اومده!

نه بخاطر من!

نه به دعوت من...

خیلی یهویی و تصادفی...

یعنی الآن یه جایی همین نزدیکیاست!

چیه این حس؟! این تصادف از کجا میاد؟!

چرا باید دقیقا امروز این اتفاق میفتاد؟ یا چرا دقیقا اینجا؟! میشد بره یه جای دیگه... یه شهر دیگه مثلا!

کیلومترها دور بود ازم و از جا و مکان من بی خبر...

ولی الآن همین نزدیکیهاست...

دقیقا تو همین شهر...

و اتفاقا در دل طبیعت!

خیلی عجیبه...

نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:28 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: پاتی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 16:41

صفحه بندی