خرید بک لینک
طبق معمول سرمون رو بالش اونه...همینجوری که صورتمو فرو کردم تو گردنش دوباره دلم براش تنگ میشه...سرمو میارم عقب و به صورتش نگاه میکنم...همچنان دستش دورم حلقه شده... همچنان دستم دورش حلقه شده...با لبخند نگاهم میکنه... لبخند میزنم...- چقدر دوسم داری؟+ خیلی...- چقدر؟با دقت به صورتش نگاه میکنم...+ از موی دماغت تا موی کناریش... از اون ور...میخنده...- خیلی زیاده...+اوهوم......+ تو چقد دوسم داری؟- خیلی+ چقدر؟سرشو میکشه عقب... چشماشو یه کم ریز میکنه و با دقت به صورتم نگاه میکنه...سبابه ی راستشو به بالای لادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:32

و برای "روح سرد" سابق! :)

کانتکت های تلگرام رو تا ته چک کردم...

چتهای سالها قبل رو مرور کرد...

با آدمهای دور و نزدیک...

یهو دلم گرفت...

برای اونی که یه روزی کنارم بود و الآن نیست...

برای روزهای اون سالها...

غم هام و شادی هام...

یهو یاد اینجا افتادم...

دلم خواست بیام و از دلتنگی هام بگم...

و یه کامنت دیدم...

یه کامنت از کسی که میشناختمش...

از روح سرد...

.

.

.

.

ممنون که نوشتی برام...

۳۱ فروردین :)

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:32

درست و غلطشو نمیدونمولی بنظر میرسه آدمها جایگاهشونو خودشون تعیین میکنن...خودشون هم تغییرش میدن...شنیدم قلعه رودخان هزار تا پله داره...مثلا که داره...گاهی یکی رو بلند میکنن میذارن رو پله‌ی هزارم...بازیگوشی میکنه میفته چندتا پله پایینتر...این دفعه دیگه بلندش نمیکنن...خودش باید تلاش کنه...بماند که گاهی ته زور آدم ممکنه به بیشتر از پله‌ی ۹۹۸ هم نرسه! اون‌م خوشبینانه!تو رو گذاشته بودمت اون بالابالاها...‌ اگه هزار نه، قطعا رو پله‌ی ۹۹۹!بازیگوشی کردی...افتادی پایین!آدمهای خیلی مهم زندگیم نهایتا رو پله‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:32

توسط: کسی که دوست داره انسان باشه!چشمم افتاد بهش...و سوال اومد تو کله‌م:واقعا هنوز م دوست دارم انسان باشم؟!من عوض شدم...بنظرم خیلی هم عوض شدم...حتی ممکنه تا حدی عوضی هم شده باشم...نمی‌دونم...همیشه گفتم:مشکلی نداره آدم‌ها عوض بشن... فقط نباید عوضی بشن‌...همیشه گفتم دوست دارم با کسی باشم که منو به ورژن بهترم تبدیل کنه...حالا مدتهاست که فکر می‌کنم به ورژن بدترم تبدیل شدم...حالا مدتهاست که خیلی چیزها برام رفته زیر سوال...حتی مطمئن نیستم تبدیل شدن به ورژن الآنم مسئولیتش تماما با خودمه یا نه!شاید ایراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:32

و برای "روح سرد" سابق! :)

کانتکت های تلگرام رو تا ته چک کردم...

چتهای سالها قبل رو مرور کرد...

با آدمهای دور و نزدیک...

یهو دلم گرفت...

برای اونی که یه روزی کنارم بود و الآن نیست...

برای روزهای اون سالها...

غم هام و شادی هام...

یهو یاد اینجا افتادم...

دلم خواست بیام و از دلتنگی هام بگم...

و یه کامنت دیدم...

یه کامنت از کسی که میشناختمش...

از روح سرد...

.

.

.

.

ممنون که نوشتی برام...

۳۱ فروردین :)

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 19:55

درست و غلطشو نمیدونمولی بنظر میرسه آدمها جایگاهشونو خودشون تعیین میکنن...خودشون هم تغییرش میدن...شنیدم قلعه رودخان هزار تا پله داره...مثلا که داره...گاهی یکی رو بلند میکنن میذارن رو پله‌ی هزارم...بازیگوشی میکنه میفته چندتا پله پایینتر...این دفعه دیگه بلندش نمیکنن...خودش باید تلاش کنه...بماند که گاهی ته زور آدم ممکنه به بیشتر از پله‌ی ۹۹۸ هم نرسه! اون‌م خوشبینانه!تو رو گذاشته بودمت اون بالابالاها...‌ اگه هزار نه، قطعا رو پله‌ی ۹۹۹!بازیگوشی کردی...افتادی پایین!آدمهای خیلی مهم زندگیم نهایتا رو پله‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 19:55

توسط: کسی که دوست داره انسان باشه!چشمم افتاد بهش...و سوال اومد تو کله‌م:واقعا هنوز م دوست دارم انسان باشم؟!من عوض شدم...بنظرم خیلی هم عوض شدم...حتی ممکنه تا حدی عوضی هم شده باشم...نمی‌دونم...همیشه گفتم:مشکلی نداره آدم‌ها عوض بشن... فقط نباید عوضی بشن‌...همیشه گفتم دوست دارم با کسی باشم که منو به ورژن بهترم تبدیل کنه...حالا مدتهاست که فکر می‌کنم به ورژن بدترم تبدیل شدم...حالا مدتهاست که خیلی چیزها برام رفته زیر سوال...حتی مطمئن نیستم تبدیل شدن به ورژن الآنم مسئولیتش تماما با خودمه یا نه!شاید ایراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 19:55

شوق لمس دوباره‌ت... شوق وصال آغوش گرمت...من بهش نیاز دارم...... بعید میدونم برات قابل تصور باشه که تا چه حد دلم برات یه ذره شده!ولیباید گاهی نباشی... من واقعا به شوق وصالت نیاز دارم... نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 1:45 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...  |  ۱) "اعتقادات من، باورهای من در "حال" زندگی من است!تضمینی برای ثابت ماندنشان در آینده نیست!"۲) معادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 19:52

۱) "اعتقادات من، باورهای من در "حال" زندگی من است!تضمینی برای ثابت ماندنشان در آینده نیست!"۲) معمولا کامنتها رو خصوصی جواب میدم! :) مگر اینکه احساس کنم سوال و حرف اون کامنت و جوابی که بهش میدم در تکمیل حرفهای اون پستم باشه و بنظرم بهتر باشه که بقیه هم اگه دوست دارن بشنون!و البته کامنتهای بی نام و نشان که نیاز به جواب داشته باشن هم از سر بی چارگی تایید میشن! :)۳) همچنین، در اینجا بدنبال "وابسته کردن" و "وابسته شدن" نیستم...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.........نمیدونم تو چه روزی از مرداد ۹۲ این وبلاگو ساختم... ولی ۲ مرداد ۹۴ حذفش کردم! و بلافاصله عزیزی دوباره ثبتش کرد تا امروز که دوباره تحویل گرفتم!  :)دوست دارم توضیحش بمونه یادگاری:"این وبلاگ در تاریخ  2 مرداد 94 پس از حذف کلی وبلاگ توسط صاحب اصلی آن، آزاد شد. این آدرس و این عنوان توسط صاحب قبلی انتخاب شده بود. و من (یکی از بازدیدکنندگان سابق این وبلاگ) بدون زیر پا گذاشتن هیچ حق ثبت محفوظی، اینجا را دوباره ساختم تا این آدرس برای همیشه محفوظ و باقی بماند. باشد که راه انسان بودن و انسانیت ادامه داشته باشد.نویسنده: رهرو" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 11:35

کانتکت های تلگرام رو تا ته چک کردم...

چتهای سالها قبل رو مرور کرد...

با آدمهای دور و نزدیک...

یهو دلم گرفت...

برای اونی که یه روزی کنارم بود و الآن نیست...

برای روزهای اون سالها...

غم هام و شادی هام...

یهو یاد اینجا افتادم...

دلم خواست بیام و از دلتنگی هام بگم...

و یه کامنت دیدم...

یه کامنت از کسی که میشناختمش...

از روح سرد...

.

.

.

.

ممنون که نوشتی برام...

۳۱ فروردین :)

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 16:07

۱) "اعتقادات من، باورهای من در "حال" زندگی من است!تضمینی برای ثابت ماندنشان در آینده نیست!"۲) معمولا کامنتها رو خصوصی جواب میدم! :) مگر اینکه احساس کنم سوال و حرف اون کامنت و جوابی که بهش میدم در تکمیل حرفهای اون پستم باشه و بنظرم بهتر باشه که بقیه هم اگه دوست دارن بشنون!و البته کامنتهای بی نام و نشان که نیاز به جواب داشته باشن هم از سر بی چارگی تایید میشن! :)۳) همچنین، در اینجا بدنبال "وابسته کردن" و "وابسته شدن" نیستم...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.........نمیدونم تو چه روزی از مرداد ۹۲ این وبلاگو ساختم... ولی ۲ مرداد ۹۴ حذفش کردم! و بلافاصله عزیزی دوباره ثبتش کرد تا امروز که دوباره تحویل گرفتم!  :)دوست دارم توضیحش بمونه یادگاری:"این وبلاگ در تاریخ  2 مرداد 94 پس از حذف کلی وبلاگ توسط صاحب اصلی آن، آزاد شد. این آدرس و این عنوان توسط صاحب قبلی انتخاب شده بود. و من (یکی از بازدیدکنندگان سابق این وبلاگ) بدون زیر پا گذاشتن هیچ حق ثبت محفوظی، اینجا را دوباره ساختم تا این آدرس برای همیشه محفوظ و باقی بماند. باشد که راه انسان بودن و انسانیت ادامه داشته باشد.نویسنده: رهرو" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 19:18

طبق معمول سرمون رو بالش اونه...همینجوری که صورتمو فرو کردم تو گردنش دوباره دلم براش تنگ میشه...سرمو میارم عقب و به صورتش نگاه میکنم...همچنان دستش دورم حلقه شده... همچنان دستم دورش حلقه شده...با لبخند نگاهم میکنه... لبخند میزنم...- چقدر دوسم داری؟+ خیلی...- چقدر؟با دقت به صورتش نگاه میکنم...+ از موی دماغت تا موی کناریش... از اون ور...میخنده...- خیلی زیاده...+اوهوم......+ تو چقد دوسم داری؟- خیلی+ چقدر؟سرشو میکشه عقب... چشماشو یه کم ریز میکنه و با دقت به صورتم نگاه میکنه...سبابه ی راستشو به بالای لبم نزدیک میکنه...- از این سیبیلت تا کناریش... از اون ور...میترکم از خنده...میترکه از خنده...صورتمو دوباره فرو میکنم تو گردنش و همونجور که می خندیم حلقه های دستمون تنگ تر میشه...... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 22:44

شوق لمس دوبارهت... شوق وصال آغوش گرمت...

من بهش نیاز دارم...

.

.

.

بعید میدونم برات قابل تصور باشه که تا چه حد دلم برات یه ذره شده!

ولی

باید گاهی نباشی...

من واقعا به شوق وصالت نیاز دارم...

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1402 ساعت: 21:42

۱) "اعتقادات من، باورهای من در "حال" زندگی من است!تضمینی برای ثابت ماندنشان در آینده نیست!"۲) معمولا کامنتها رو خصوصی جواب میدم! :) مگر اینکه احساس کنم سوال و حرف اون کامنت و جوابی که بهش میدم در تکمیل حرفهای اون پستم باشه و بنظرم بهتر باشه که بقیه هم اگه دوست دارن بشنون!و البته کامنتهای بی نام و نشان که نیاز به جواب داشته باشن هم از سر بی چارگی تایید میشن! :)۳) همچنین، در اینجا بدنبال "وابسته کردن" و "وابسته شدن" نیستم...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.........نمیدونم تو چه روزی از مرداد ۹۲ این وبلاگو ساختم... ولی ۲ مرداد ۹۴ حذفش کردم! و بلافاصله عزیزی دوباره ثبتش کرد تا امروز که دوباره تحویل گرفتم!  :)دوست دارم توضیحش بمونه یادگاری:"این وبلاگ در تاریخ  2 مرداد 94 پس از حذف کلی وبلاگ توسط صاحب اصلی آن، آزاد شد. این آدرس و این عنوان توسط صاحب قبلی انتخاب شده بود. و من (یکی از بازدیدکنندگان سابق این وبلاگ) بدون زیر پا گذاشتن هیچ حق ثبت محفوظی، اینجا را دوباره ساختم تا این آدرس برای همیشه محفوظ و باقی بماند. باشد که راه انسان بودن و انسانیت ادامه داشته باشد.نویسنده: رهرو" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 18:32

۱) "اعتقادات من، باورهای من در "حال" زندگی من است!تضمینی برای ثابت ماندنشان در آینده نیست!"۲) معمولا کامنتها رو خصوصی جواب میدم! :) مگر اینکه احساس کنم سوال و حرف اون کامنت و جوابی که بهش میدم در تکمیل حرفهای اون پستم باشه و بنظرم بهتر باشه که بقیه هم اگه دوست دارن بشنون!و البته کامنتهای بی نام و نشان که نیاز به جواب داشته باشن هم از سر بی چارگی تایید میشن! :)۳) همچنین، در اینجا بدنبال "وابسته کردن" و "وابسته شدن" نیستم...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.........نمیدونم تو چه روزی از مرداد ۹۲ این وبلاگو ساختم... ولی ۲ مرداد ۹۴ حذفش کردم! و بلافاصله عزیزی دوباره ثبتش کرد تا امروز که دوباره تحویل گرفتم!  :)دوست دارم توضیحش بمونه یادگاری:"این وبلاگ در تاریخ  2 مرداد 94 پس از حذف کلی وبلاگ توسط صاحب اصلی آن، آزاد شد. این آدرس و این عنوان توسط صاحب قبلی انتخاب شده بود. و من (یکی از بازدیدکنندگان سابق این وبلاگ) بدون زیر پا گذاشتن هیچ حق ثبت محفوظی، اینجا را دوباره ساختم تا این آدرس برای همیشه محفوظ و باقی بماند. باشد که راه انسان بودن و انسانیت ادامه داشته باشد.نویسنده: رهرو" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 18:32

صفحه بندی