خرید بک لینک
همین چند سال پیش بود... بعد کلاس رفتیم خونه شون که لباسشو عوض کنه... بعد تو راه برای اولین بار از نامزدش برام گفت... مادرش مخالف بود با این ازدواج ولی خودش دلشو داده بود... سال بالاییمون بود ولی خیلی واحدا رو باهم داشتیم...

اون شب با من هم مسیر بود... میرفت پیش یارش! از این دیدارهای یواشکی...

وقتی رسیدیم شب بود... پسره تو ماشین منتظرش بود... گوشه ی خیابون... در حد سلام کردن ایستادم و زود خداحافظی کردم که برسم خونه...

بعدتر بیشتر دیدمش و بنظرم (در ظاهر) پسر محجوب و خوبی بود...

حالا امشب استوریشو دیدم... یه عکس سه نفره کنار همون پسر و یه فسقلی بانمک که هنوز یه سالش نشده... کنار پل خواجو!

+ با آرزوی سعادت و آرامش برای همه ی زوج های جوان و غیر جوان! :)

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:27 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: خاطره,بازی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

صفحه بندی