پشیمان نما! - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
وقتی خودمون کلنگ نابودی یه رابطه رو میزنیم، وقتی نشونه هارو به عمد نمی بینیم و بی توجهیم، وقتی احساس طرف مقابل ذره ای برامون مهم نیست، دیگه بیخود ادای پشیمونارو در نیاریم... + وقتی نهال یه رابطه از ریشه بپوسه و نابود بشه، انتظار احیای اون رابطه بیشتر به معجزه شبیهه! همینقدر عجیب... و همینقدر بعید! +...
فشار... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
اوج فاجعه رو اونجایی فهمیدم که گفت: "میگه بعد عروسی سریع باید یه بچه بیاری! خرم مگه؟ خودم دارم نسیه زندگی می کنم؛ یکی دیگه م بیارم تو این اوضاع؟!" به روی خودم نیاوردم ولی یه چیزی در درونم شکست... نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:15 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
قلب! - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
میگه تحقیقات جدید نشون داده که "مهربانی" بر تعادل شیمیایی قلب تاثیر مثبت داره... بهرحال قطعا همونجوری که نفرت، حسد، بدبینی، غیبت و بدگویی و امثالهم بر جسم اثر منفی دارند، مهربانی و دوستاشم واسه جسم خوبن! مهربون باشیم :) + سطح ناخن انگشتهای دست چپتون رو مماس با سطح ناخونهای انگشتهای دست راستتون کنید ...
لیاقت... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
داشتم فکر می کردم دنیای عجیبیه... در حالی که بعضی هامون داریم تمام تلاشمون رو می کنیم تا لیاقتمون رو بهم ثابت کنیم، بعضیای دیگه مون بسادگی بی لیاقتی خودمون رو اثبات می کنیم... عجیب نیست؟! نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:16 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
چشم دل باز کن که جان بینی... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
خانوم همسایه ماشینو که از پارک در میاورد زد به ماشین صفر پسر همسایه ی بالایی و صداش رو درنیاورد! آخه داشت میرفت هیئت... عجله داشت! فردا هم تو خونه روضه دارن و همه ی همسایه ها هم دعوتن... + شنیدم یک قطره ی اشک برای امام حسین خیلی بدرد بخوره(!) و میتونه بار گناه آدم رو کم کنه! البته مطمئن نیستم از پس ...
و اعتمادی که خش برداشت... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
از بازار تره بار برمیگشتیم... خانومی با کلی بار و خرید دستشو بلند کرد و پرسید: مستقیم؟! توقف کردیم... واسه اینکه جا براش باز کنم، میوه هایی که خریده بودیم رو از سمت راست صندلی عقب برداشتم و سمت چپ رو سر و کله ی هم گذاشتمشون... در سمت راست باز شد و نشست... بعد چند ثانیه ناخودآگاه یه حسی بهم گفت "مباد...
آموزش تزویر... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
دیشب فسقل جان برام تعریف می کرد که این روزها صبح به صبح براشون نوحه میذارن سر صف و اونا م با حوصله های سر رفته به هم نگاه می کنن! بعد هم تعداد زیادی از بچه ها (از جمله خودش) گهگاه خودشونو به گریه می زنن! چرا؟! چون مدیرشون رو سن همش جیغ میزنه و مدام میگه که باید دلتون بسوزه تا اشک بریزین... باید جیگر...
مهربون تکرار نشدنی... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
جدا از اینکه اعتقادی به شیرکاکائو، آش و حلیم نذری دارم یا خیر، ولی هربار دیدن مادربزرگ معتقدم با نذری های مختلف که برای ما جمع کرده اشک تو چشمام میاره... قدرشونو بدونیم... صد سال هم که بگذره نمیفهمیم چه محبتی تو دلشون بود و چه فکرایی تو سرشون... + اعتقادشون رو به سخره نگیریم... نذاریم بشکنن... . . ن...
جناب سنبل بزرگوار... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 11:41
همیشه جوری در موردش حرف میزد که انگار مریدشه... میگفت تو رشد معنویش خیلی نقش داشته... به پاکی و انسانیتش ایمان داشت... از فعالیت های انسان دوستانه ش میگفت... از مرامش... از خوبی هاش... حاضر بود همه چیزشو فداش کنه... رفته رفته بهش علاقمند شد... ارتباطها عمیق تر و به خواست هر دو طرف روابط سمت و سوی از...
یه سیب گاز زده! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
شما م مثل من فکر می کنین کسی که حس میکنه اگه گوشیش اپله یعنی الآن خیلی باحاله و کارش درسته خیلی داغونه؟! یا فقط من اینجوری فکر می کنم؟؟؟!!! + یاد اون خانومه افتادم که اومده بود قاب بخره واسه موبایلش... آقاهه یه قاب گذاشت رو میز گفت این خیلی خوبه ها... خانومه یه نگاهی انداخت بهش و گفت: "آخه این پشتش ...
رو باش! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
- کسی پیشته؟ + نه! - یه کم پول می خوام... نمیخوام هیشکی بدونه... + اینکه معمولا کوچکترین رغبتی به اومدنم، به دیدنم، به بودنم نشون نمیده و حتی گهگاه رفتارش غیر محترمانه هم میشه و باز فقط گهگاه به این دلیل به یادم میفته، طوری که بعد از دیدن شماره ش رو گوشیم میتونم حدس بزنم دلیل این تماس چیه، دردناکه؟!...
گوش باشیم... گوش امن! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
- کجایی؟ خبر ازم نمیگیری؟ + اومدم مسافرت! یه کم در مورد جزئیات پرسید و شوخی کرد... شاکی شد که چرا همیشه یواشکی کار میکنم! (شوخی کرد احتمالا ولی بی راه هم نگفت! معمولا شیپور دستم نمی گیرم کلا!) بعد هم گفت همونجا یکی رو پیدا کن و ازدواج کن! گفت اعصاب نداره و دلش عروسی میخواد! (متاسفانه زیاد در مورد ای...
از تو کجا گریزم؟! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
میگه: "از ایران برین... از هیچ حمایتی دریغ نمیکنم!" چرا بنظر من انقدر سخته پس؟! . . . + هرچند که بنظر میرسه هیچوقت قرار نیست اینجا چیزی درست شه... هرچند که هرچی بیشتر میگذره همه چی بیشتر احمقانه میشه... قوانین، فرهنگ(!)، روابط آدمها و ... . . ولی... . . نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0...
دلش پر بود... - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
آقای پاکبان با یه لباس مخصوص تمام قد وارد چاهکی توی پیاده رو شده بود و بطری های یه بار مصرف که راه فاضلاب رو مسدود کرده بودن رو به سطح پیاده رو پرت می کرد... - کی قراره مردم بفهمن این کار زشته؟ کی قراره درست شه این وضعیت؟ بخدا من دارم خجالت میکشم جای اونا... وظیفه ی شما نیست اینارو از اینجا جمع کنین...
نمونه ی بارز یک "سوء استفاده چی"! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
همه ایستاده بودیم و بعضی ها از سر خستگی نشستند رو زمین... خانومه رو کرد به پسر جوان(از اعضای گروه)... - میری یه صندلی واسه شوهرم بیاری؟! رفت آورد! دقایقی بعد یه صندلی واسه خودش خواست و باز هم پسرک رفت و آورد! دقایقی بعد دختر جوانی اومد سمت خانوم و من تازه فهمیدم ایشون دختر اوشونن!!! (تا اون لحظه فکر...
#کلیشه_برعکس - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
هشتگ #کلیشه_برعکس رو در اینستاگرام سرچ بفرمایید! و بعد اگه دلتون خواست میتونین بهش فکر کنین حتی! :) نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:13 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
تنهایی... - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
کتاب، رویاهای بزرگ داشتن و زیاد فکر کردن رو دلایل مهم تنهایی دونسته! . . نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
آرزوی کوتاه مدت! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
چند روزه دارم سعی می کنم بهش پیغام ندم: "بیا بریم هیچهایک!" خداااا... نصیب کن.... نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:48 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
تعصب! - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
کمتر از نیم ساعت پیش؛ درست زمانی که داشتم کرم مرطوب کننده رو به دستهام می مالیدم، به این فکر می کردم که چقدر از "تعصب" دور شدم... چقدر؟ خیلی! پیشرفت خیلی خوبی داشتم نسبت به چند سال پیش... ولی راه هنوز درازه... + تعصبو دوست ندارم... بنظرم مانع پیشرفته! تعصب رو هرچی! دین، مذهب و ... + تعصب به معنی: هو...
فسقل جان یا دیوانه جان؟! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 16:41
به عنوان همراه با فسقل جان رفتم تست استعدادیابی! تو راه خبر رسید که باید شناسنامه و یه قطعه عکسش رو هم داشته باشه همراهش... نداشت! به پدرش میگه: بابا؛ یدونه از عکسای خودتو نداری من با ماژیک واسش مقنعه بذارم؟! :)))))) نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:25 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب‌های مرتبط

* meaning | زندگی زیباست | زندگی چیست | زندگی چت | زندگی خصوصی | زندگی پس از مرگ | زندگی نامه | زندگی در آمریکا | زندگینامه حافظ | زندگی نامه ای