زبان سرخ! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 4:44
ایهاالناس! بدانید و آگاه باشید که نوک قرمز رنگ زبانتان نشانه ی عاشق بودنتان است! لذا جهت پیشگیری از رو شدن دستتان کمتر زبان درازی کنید! :)) + زبونشو درآورد گفت: ببینین وضعیتم چطوره؟ اولش نمیخواست جواب بده؛ ولی گفت: عاشقی! بغلدستیش زد توسرش: بدبخت! هنوز دنبال اونی؟! خاک بر سرت! :))) نوشته شده در جم
پروا... - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 21:01
"از خدا پروا کنیم... تا پر وا کنیم" .. . هیچوقت نتونستم درک کنم چرا! هیچوقت نتونستم باور کنم برای خوب بودن باید حتما از خدا ترسید! حتی معتقدین به این مساله نتونستن متقاعدم کنن! .. . نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 12:6 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
دیدارهای دل خالی کنی! - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 21:01
- سلام... امروز بریم پیاده روی؟ + سلام... بریم... - دلم گرفته... امروز میبینمت... + میبینیم همو... دلش پر بود... از همون لحظه ی اول دیدار شروع کرد... حدود ۲۰ دقیقه بی وقفه حرف زد و فقط گوش دادم... + مشاوره دادن کار سختیه... وقتی کسی باهامون درد دل یا مشورت می کنه وظیفه ی سنگینی رو دوشمون میره...
کوری! - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 21:01
روحی که انسانیت رو از غیر تشخیص میده، مگه میشه غرق بشه؟ در گمراهی آشکار... .. . . موضوعات مرتبط: فلسفانه هایم! نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:19 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
گربه ها! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
ظاهرا گربه ها متوجه احساس من شدن... دیشب بمحض پست اون مطلب دیگه جیکشون در نیومد! + گاهی وقتا با خودم فکر می کنم شاید تو کل دنیا بیشترین حق الناس(!) رو به گربه ها مدیونم! از بس حس خوب ندارم بهشون! :( هم ازشون میترسم... هم چندشم میشه! نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:23 توسط یکی که د
راه تو را می خواند... - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
تو این سه ماهی که گذشت استارت حداقل ۹ تا تغییر مهم زندگیمو زدم و بعضیهاشون م از حد استارت جلوتر رفتن! خوشحالم و نسبتا راضی... ... . + از خودم که کنده شم و یه کم برم بالاتر، از اون بالا پلان رو بهتر میشه دید... راه طولانیه... خیلی طولانی... هنوز اول راهیم... .. . نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد
در مطب! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
اومدم که مبادا هشدارهای دکتر رو سانسورشده بهم منتقل کنه! پسری روی صندلی نشسته... درست در مقابلم! ۴، ۵ ساله بنظر میرسه... با یه کلاه کپ، شلوار میکی موسی و یه خرس قهوه ای نصف قد خودش! بندرت پسربچه هارو با عروسک میشه دید... اکثرا دنبال ماشین و تیر و ترقه ن! + این پسرک شاید لطیف تر و مهربونتر از اکثر
خیر و شر! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
میشه با عقلم فکر کنم اون م یکی مثل خیلی هامونه که میگیم از دروغ بدمون میاد و بعد خودمون بزرگترین دروغ ها رو میگیم!احساسم پادرمیونی میکنه و میگه: ولی بنظر میرسه دروغگو نیست... ولی باز با خودم فکر میکنم که ممکنه باز هم احساسم اشتباه کنه!مثل موارد قبلی!احساس طفلکی من..... . . نوشته شده در پنجشنبه یکم ت
موفقیت/ ۳۵۲ - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
روی جلد این شماره عکس حبیب و پسرش محمد رو میبینیم! - نتیجه ی ازدواج درونگراها و برونگراها چیست! - آیا سرنوشت عاطفی ما در ۷ سال اول زندگی تعیین می شود؟ - فروش بیشتر با تغییر داستانهای درونی مشتری... و ... مطالب این شماره ن... نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:2 توسط یکی که دوست داره انسان باشه
افق پیش رو! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
جمعه ها یه نگاهی میندازم به برنامه ریزی هام و پیشرفتم رو بررسی می کنم... + چشمم افتاد به اون پروژه ی دو نفره که بخاطر نبودن نفر دوم بیخیالش شده بودم... چرا نفر دوم هم خودم نباشم؟! نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:9 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
تلنگری بر روح! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
یکی دو شماره ی قبل موفقیت شاهد حذف یکی از بخش های مورد علاقه م بودم... این بود که رفتم تو رباتش و گفتم برش گردونن! :| البته محترمانه تر! امروز دیدم تو صفحه ی نظرات مجله چاپ شده! اتفاق بامزه ترش اینکه با گوشی یه نفر دیگه م رفتم همین نظرو دادم... هردوتاشو کنار هم چاپ کردن و یهو بهشون جواب دادن! انگار
ورزشکار داغان! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
هوای ابری و دل انگیزی را شاهدیم و من کلی کار دارم که باید تا شب انجام بشه! و بهرحال روزهای اول ورزشه و من با این ماهیچه های گرفته سرعت حرکتم خیلی پایینه نسبتا! + روز اول ورزش، پشت مربی و روبروی آینه ایستادیم و با ریتم شروع کردیم! من هم طبیعتا سعی کردم با خیره شدن به مربی همه ی حرکات رو درست انجام
دنیا به آدمهای مومن نیاز داره... - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:19
امروز درو که وا کردم امانتیمو داد دستم... داشتم تشکر نی کردم که یهو یه چیز دیگه اومد سمتم! یه دونه بیسکوییت تو یه نایلون... روش یه برچسب و یه اسم... تا دهنمو وا کنم که "این چیه؟"، گفت دعای نمیدونم چی خوندم روش... یادم نیست چه دعایی... مهم هم نیست حتی! مهم اینه که یه نفر بدون هیچ نسبتی و بدون هیچ ش
بی+ چشم + داشت! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
حرف و حرف و حرف... پرتنش و پر داد! گلایه و شکایت... سرم به کارم بود و فقط میشنیدم... روی صحبتشون با من نبود... مخاطب کسی هم نبودم! هم دلم میسوخت و هم بساط غیبت بدجور داغ شده بود... از فرصت استفاده کردم و اون وسطا تو یه سکوتی که درواقع آرامش قبل از طوفان بود به حرف اومدم... " بنظرم دلیل اینهمه تنش و
خواب و بیدار... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
- ساعت ۴ میری؟ + آره... - اگه خواب موندم صدام کن... + باشه... چرا صدات کنم؟ بخواب دیگه... - صدام کن دیگه... میخوام بیدار شم... .. . . پ.ن: جواب چرا، چسبوندن یه ماچ بود روی پیشونی... بعد از اینکه کفشهامو پوشیدم... نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:21 توسط یکی که دوست داره انسان باشه.
فسقل جان فکرهای بزرگ در سر دارد... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
- من یه عالم لباس دارم که میخوام بدمش به اونایی که نیاز دارن... × باشه... - میخوام وقتی اون بچه ها دارن میگیرنش خودم باشم... میخوام خوشحالیشونو ببینم... × باشه باهاشون صحبت می کنم اگه شد خودتم باشی... - من میخوام از این به بعد خیلی کمک کنم... میخوام آدم خیری بشم... حتی عیدی هامم میخوام واسه اونا خرج
آرامش... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
خنکای صبح :) و سکوتی که با صدای ابی میشکنه... + کاش همیشه اینجور کم ترافیک و بی ترافیک بود خیابونها... .. . . نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 4:10 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
Rap! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
گاهی وقتا که بعضی از این آهنگای رپ به گوشم میخوره با خودم میگم: خدایا! یعنی اینا با خودشون چی فکر کردن؟! .. . موضوعات مرتبط: از سری "فکر مشغولی" ها! نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:26 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
تعاملات... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
وسط گرما و تابش مستقیم آفتاب و جهت فرار از "مرگ بعلت تشنگی و خستگی توامان!" بشکل تقریبا نامحسوسی مشغول روزه خواری بودیم! مغازه دار پسر جوونی بود... یه سرک کشید و انگار که حرفشو قورت داده باشه برگشت تو مغازه... آبمیوه مونو تا قطره ی آخرش سر کشیدیم و تازه بعدش چشممون افتاد به یه چهارپایه کنارمون! سرشو
عذر شرعی! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
در مورد قوانین حرف میزدیم... براش تعریف می کردم که آخر کار وقتی واقعا تشنه شده بودم، رفتم به آقاهه گفتم: آقا فقط بهم بگین جایی هست که بشه اونجا یه چیز خنک خورد و اذیت نکنن یا نه؟ و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم از شنیدن جواب مثبت...جالبه که اونجا یه سوپر و یه رستوران رو باز نگه داشته بودن واسه تلف ن

برچسب‌های مرتبط

* meaning | زندگی زیباست | زندگی چیست | زندگی چت | زندگی خصوصی | زندگی پس از مرگ | زندگی نامه | زندگی در آمریکا | زندگینامه حافظ | زندگی نامه ای