حتی تو یک خانواده هم ممکنه دوتا برادر، دوتا خواهر، مادر و بچه ها، پدر و بچه ها روش زندگی کردنشون باهم متفاوت باشه!
از جزئیات حرف میزنم...
فرضا شاید من معتقد باشم که باید هر بار تعداد کمی از هر نوع میوه خرید که استرس پوسیدن و خراب شدنشون رو نداشته باشیم ولی پدرم یا مادرم نه...
یا فرضا من معتقد باشم که وایتکس سمه و دلیلی نداره هر بار ازش استفاده بشه و بوی بدش تو خونه بپیچه و پدر ریه هامونو در بیاره ولی بقیه مشکلی نداشته باشن...
یا فرضا من الزامی نداشته باشم که لباس خیس حتما باید روی تراس خشک بشه ولی مادرم این الزام رو داشته باشه!
یا مثلا شاید من نپسندم در حموم در تمام طول روز باز بمونه ولی بقیه مشکلی نداشته باشن...
در مورد این جزئیات به ظاهر بی ارزش دارم حرف میزنم...
جزئیاتی که در ظاهر بی اهمیتن ولی گاهی واقعا رو اعصاب میرن و چه بسا کنتاکت هایی رو هم بوجود بیارن...
مدتیه که دارم فکر می کنم شاید از یه جایی به بعد آدمها "باید" مستقل بشن... مستقل زندگی کنن... شاید اینجوری اصطحکاک کمتر بشه یا حتی از بین بره تقریبا... آدم باید یه چهاردیواری داشته باشه که بدونه مدیریتش از صفر تا صد با خودشه...
نمیدونم چقدر حرفم درسته ولی هرچی بیشتر میگذره بیشتر دارم به این باور پیدا می کنم که دلیلی نداره آدمها فقط با ازدواج کردن چهاردیواری مستقل داشته باشن...
این نیاز از یه جایی به بعد کم کم تو وجود آدم شکل میگیره... چه دختر باشه و چه پسر... چه مجرد باشه و چه متاهل...
..
.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب: استقلال,
نویسنده: باربد مقدم