خرید بک لینک
خودمو آماده کرده بودم که تا جایی که ممکنه و دلش میخواد براش چیزایی که یاد گرفتمو بگم... در مورد حرکات ورزشی و تاثیرش روی بدن... میخواستم با حرفام مشتاقش کنم برای اینکه بره ورزش کنه و انقدر نچسبه به پیاده روی صرف!

کلی توضیح دادم و نفس نفس زنان حرف زدم بعد یهو وسط حرفم:

- (با تعجب) وای اون دوتا چقدر چاقن!

یه نگاه انداختم به اون دو تا خانوم بعد به خودش! و ادامه دادم...

+ ببین درد دستتم خوب میشه... احتمالا بخاطر همینه... یادته گفته بودی از درد نمیتونی تکونش بدی؟ برو یه باشگاه خوب شروع کن... باید با ماهیچه هات کار کنی... فقط پیاده روی کافی نیست...

- راست میگی؟

+ آره بخدا! برو تنبلی نکن... پولاتو جمع نکن جهیزیه بخری چش و چال مردمو دربیاری! برو به فکر سلامتیت باش... خسیسی نکن!

نگام کرد و لبخند زد! (ظاهرا در مورد جهیزیه به نکته ی ظریفی اشاره کرده بودم!)

- میگم بنظرت من برم کلاس رقص؟ اونم خوبه دیگه! میخوام مربی خصوصی بگیرم بیاد خونه دو هفته درمیون باهام کار کنه... لااقل دو تا حرکت یاد بگیرم تو این چند ماه... شب عروسی جلوی خلق آبرومون نره!

+ خب کلاس رقصم خوبه ولی اون فرق داره ربطی به این نداره که! هر دوتاشو پیگیر شو اصلا!

- (با حسرت) اونو نگاه کن! چقدر لاغره! خوشبحالش نه؟!

..

.

کلا اینهمه انرژی که مصرف کردم هیچ فایده ای نداشت! جز اینکه خیالم راحت شد که تو گفتنش خسیسی نکردم :/

_________________________

همیشه با خودم فکر کردم هرچند که قلب پاکی داره و همین باعث میشه دل به دلش بدم و واقعا دوسش داشته باشم... ولی گاهی با خودم فکر می کنم واقعا دلیل نمیشه که حتما بشه با آدمی که خوبه زندگی کرد! البته بیشتر مد نظرم زندگی بعد از ازدواجه... زندگی کردن با یه آدم به چیزهایی بیشتر از "خوب بودن" نیاز داره!

خیلی وقتا برام جالبه که چی میشه که یه دختر یا یه پسر، یه پسر یا یه دختر خاص رو واسه ازدواج انتخاب می کنه... واسه زندگی! واسه اینکه تقریبا ۲۴ ساعتش رو باهاش ارتباط نزدیک داشته باشه... هر روز... و تمام لحظه هاش رو باهاش گره بزنه... به چیا فکرد کرد که به این نتیجه رسید با این شخص تناسب داره و میتونه زندگیش رو باهاش شریک شه!

..

.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:15 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 4:44

صفحه بندی