خرید بک لینک
جدا از اینکه شاید واقعا بخاطر اقامتش خارج از ایران، امکان ازدواجمون نزدیک به صفر بود، ولی گهگاه به ذهنم میرسه که شاید درستش این بود که یک بار میدیدمش و حرفهاشو میشنیدم... نه صرفا بخاطر ازدواج، بخاطر اینکه ببینم دقیقا چی تو سرش بود که بخاطرش انقدر اصرار میکرد...

نمیدونم جمعا مادرش چند بار تماس گرفت ولی هر بار که جواب رد میگرفت با پیشنهاد تازه برمیگشت:

" پسرم میگه اگه به شما وابستگی داره، برای اقامت شما هم مشکلی نیست؛ شرایطشو فراهم میکنه! هروقت م که بخواد میتونه بیاد ایران و خانواده شو ببینه... هر تعهدی م لازم باشه میدیم... شفاها و کتبا... یه بار دیگه باهاش صحبت کنین فقط یه بار پسرمو ببینه؛ بخدا ما آدمای بدی نیستیم... میتونین تحقیق کنین... دفعه ی بعد گفت: اگه دوست نداره پسرمو ببینه لااقل دخترمو ببینه... جوونن حرف همو بهتر میفهمن؛ بخدا هرچی دور و برمونو نگاه میکنیم میبینیم فقط خودش باید عروسمون بشه و..."

دفعه آخر ازش قول گرفت که اگه باز جوابم منفی بود دیگه با اصرار بیشتر شرمنده ش نکنه! و اون هم پذیرفت...

تعجبم از این بود که چرا من؟! اون که اصلا منو نمیشناخت! فقط یه بار منو دید... اونم چند ثانیه! تو تاریکی شب! و البته خانواده ش چند دقیقه ای بیشتر! بهرحال اینهمه اصرار سنگ رو هم آب میکرد... ولی من دلیلی داشتم که رو وجدانم سنگینی می کرد و بهم اجازه نمیداد حتی برم یه بار ببینمش! البته دلیلم رو برای کسی تجویز نمی کنم... چون مطمئن نیستم درست باشه! ولی اگه دفعه ی بعد هم تو چنین موقعیتی قرار بگیرم ممکنه باز هم به دلیلم احترام بذارم!

+ ظاهرا خودش گفته بود: "از سادگیش خوشم اومده! تنها دختری بود که انقدر ساده وارد تالار شد!"... منظورش سادگی ظاهر بود و احتمالا صورت بی آرایش! ولی واقعا این یه مورد میتونه تا این حد برای کسی مهم باشه؟! و دلیل اینهمه اصرار؟!

شاید...

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:4 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 4:44

صفحه بندی