اولیاs! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
دیشب بهش پیغام دادم: "فردا من م میام باهات" امروز اون آخرا که خواست بره دیدم یواشکی داره به مربی یه چیزی میگه! گفتم نکنه داره میگه این امانته دست من! یا مثلا رو این حساسن یوقت چیزیش نشه اینجا! بعد یهو دیدم مربیه برگشت با یه نگاه و لبخندی که "آخیییی" نگام کرد و گفت: واقعااا؟ بعد یهو اونم گفت: آره این
قوانین شاخدار! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
سوار ماشین شدم و فهمیدم که داشت با راننده در مورد ممنوعیت خوردن و آشامیدن در ماه رمضان صحبت می کرد... راننده مردی میانسال بود... یهو صداش رفت بالا... انگار که منفجر شده باشه! × ول کن باباااا! شورشو در آوردین... نباید بخورن! - آخه ربطی نداره... هرکی بخواد روزه میگیره هرکی نخواد نمیگیره... چرا باید زو
اراذل تو حیاط ما! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
من نمیدونم! این گربه ها کار و زندگی ندارن؟ خواب و خوراک ندارن؟؟؟!!! نزدیکه دو بامداده!!! صداشون قطع نمیشه... نه که عین آدمیزاد م جیغ و داد می کنن، آدم دلش ریش میشه! الآن رفتم دم پنجره دیدم قهوه ایه نشسته رو دیوار داره با دقت هرچه تمام تر پایینو نگاه میکنه... درخت کنار دیوارم هی تکون میخوره! حالا من
قهر و آشتی... - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 2:30
سرشو آورد بالا! - تو این چند سال من و تو هیچوقت باهم قهر کردیم؟ یا مثلا حتی واسه لوس بازی؟ لبخند میزنم... + نه! :) میخنده... - چون هر دوتامون زود کوتاه میایم! نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:56 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
؟! - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 2:30
- خدا کنه بره از زندگیم... دعا کنین بره زودتر... × مگه میره؟ - آره... میره... زن داره... میدونم... × بچه م میدونه؟ - آره اونم میدونه... ولی به روم نمیاره... تا حالا یه بارم در موردش حرف نزد باهام... + راستش ما م حدس میزدیم و اون خانوم رو از نزدیک دیده بودیم حتی... اون روز که شیرینی به دست و خوشح
محدوده ی اختیارات یک همسر! - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 2:30
- یه گردنبند بلند خریدم... میگه اینو فقط تو خونه بنداز گردنت... - یه شال سبز دارم که پایینش چند تا پولک داره... میگه این چیه سرت میکنی صدا میده! دیگه سرت نکن... - میگه از در مغازه که اومدی بیرون دوباره برنگرد از فروشنده قیمت چیز دیگه ای رو بپرسی! اگه این کارو کنم عصبانی و ناراحت میشه... - وقتی یکی د
توضیح واضحات! - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 2:30
حرفامون ته کشیده بود و تقریبا تو سکوت به هم نگاه می کردیم... - (خیلی بی مقدمه) موهاتو رنگ کن دیگه... از تکرار این جمله خسته شده بودم... پس فقط نگاهش کردم... - ها؟ رنگ کن موهاتو... + حوصله شو ندارم... از بوی رنگ خوشم نمیاد... حالم بد میشه... - حوصله شو ندارم چیه دیگه! موهات سفید شد... یه دیقه رنگ میک
پرسشهای صادقانه... پاسخهای صادقانه تر! - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 1:33
جلو داروخونه زد رو ترمز و ایستاد... + یه سوال ازت بپرسم قول میدی راستشو بگی؟ - آره... + باید قول بدیا! چون آدما تو جواب اینجور سوالا ناخودآگاه راست نمیگن! - راست میگم... + از جهنم میترسی؟ کاراتو بخاطر ترست انجام میدی؟ -نه! شروع کرد به توضیح دادن که من سعی می کنم آدم خوبی باشم و ............ گوش ند
عشقت رو میبینم... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 1:33
بعضیا هر کاری که بکنن هیچوقت از ته دلت نمیتونی ازشون ناراحت شی! چون همیشه عشقو توشون دیدی و میبینی... چون همیشه حس کردی که تلاش می کنن برای شادیت... و اینو باور داری... حالا سالها تفاوت بینتون باشه... سالها اختلاف نظر... ولی تا ابد دوسشون داری... تا ابد تو قلبتن... محکم و پابرجا... - کجایی؟
the end! - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 1:33
خب شکر خدا کانال تلگرام طرفدار زیادی نداشت* + راستش من خودم هم از تلگرام گریزانم! :)) ولی مجبورم واقعا! :) نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:35 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
جهاد... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 1:33
پروفایلش رو باز کردم... اولین عکسی که دیدم، آخرین عکسی بود که برای پروفایلش انتخاب کرده بود... یه خانوم چادری که داشت میرفت و .... زیرش از امام صادق نقل کرده بودن که: بزرگترین جهاد روزه گرفتن در هوای گرم است! بگذریم که چقدر باورپذیره این حدیث! بگذریم واقعا... رو کردم بهش و گفتم جهاد رو امثال فلا
مطالعات شبانه! - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 18:08
موفقیت/ شماره ی ۳۵۰اخبار سلامت:بخش آخرش قابل توجه اونایی که درک نمی کنن آدم یوقتایی نیاز داره به تنهایی و دائم معترضن! :| باید این یه صفحه رو نشونشون بدم تا دست از سرم بردارن! سفرنامه شم که دوباره منو برد اون دور دورا...چی میشد یه رفیق پایه بود که باهم میرفتیم مرامی سواری! هیچهایک... ای خدا!بشه لط
در جستجوی آرامش... - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 18:08
"دنیا جای امنی نیست" .. . تلخه ولی واقعیه... نیست؟! + چطور میشه یه نفر رو به جمعیت دنیا اضافه کرد؟! به ناامنی! ... .. . نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:27 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برنامه! - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 18:08
برای روزهامون از قبل برنامه ریزی مکتوب داشته باشیم و باور کنیم قرار نیست از این کار پشیمون بشیم... لیست کارها نیازی نیست الزاما حاوی شق القمرها باشه! کارهای ساده... مثلا: شستن لباسها، خوندن ۲۰ صفحه از فلان کتاب، تماس با فلانی!، پیگیری فلان مساله، آب خوردن! (بعضی ها ممکنه یادشون بره باید در طول روز آ
ای بمیری تنبلی! الهی بترکی راحت شیم از دستت! :/ - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:13
در ادامه ی پست قبل... درمورد ورزش هم دیشب یه معجزه اتفاق افتاد! خیلی تصادفی گفت یکی دو هفته ایه که میره یه باشگاه تازه کار تمیز نزدیک خودمون و از من دعوت کرد باهاش برم... میرم... بارها دنبال یه آدم پایه بودم و تو خواب هم نمیدیدم اون آدم، این آدم باشه! امکان نداره چنین موقعیتی رو از دست بدم... مگر ای
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:13
همه ی آهنگارو پاک کردم... بعد فهمیدم یدونه ش مونده! ماه و ماهی... .. . . نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:15 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
هیچ مردی مالک هیچ زنی نیست! - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:13
مردی که تو جوونیاش همسرش رو مجبور کرد بی حجاب و با چشم گریون باهاش به مهمونی بره که پیش دوستاش کم نیاره و ببینن چه خانوم خوشگلی داره! و الآن... خانواده عکسهای بی حجابشون رو ازش پنهان می کنن که شر بلند نشه یوقت! قانون و جامعه چیکار کرده که مردها فکر می کنن صاحب و مالک زنهان و زنها باید به ساز اون
خدایا یا منو بکش یا راحتم کن!!! - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:13
به نوزاد پسر نگاهی انداخت و بعد چشم تو چشم دخترهای جمع شد و در حالی که با چشم و ابرو به نوزاده اشاره می کرد گفت: " رئیس پیدا کردیناااا!" اوق! اوق! اوق! انقدر حال بهم زن نباشیم... لطفا... .. . + عنوانو داری؟! بدجور زدم تو کار مرگ و میر و بکش بکش! :))) نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶
چرخه ی زندگی! - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
عکس کوچولویی های مادربزرگمو میدیدم! اصلا نمیتونم باور کنم یه روزی انقدی بود! :))) انگار اینا از اول آدم بزرگ بودن! نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:7 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
بمیری تنبلی! :/ - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
دوتا از برنامه هایی که واسه امسال داشتم و تا بحال عملی نشده خوندن زبان انگلیسی و ورزشه! امروز موبایلم رو سایلنت بود که دیدم داره چشمک میزنه... فسقل جان بود! - ببین اینی که میگم یعنی چی؟! + صدات مفهوم نیست... بنویس برام... یه اصطلاح بود... یادم بود معنیشو... ساده بود... یه کم براش توضیح دادم که تو