خرید بک لینک
چشامو باز کردم و مات و مبهوت به روبروم نگاه می کردم...

طعم تلخ خوابی که دیده بودم، بیشتر شوکه م کرده بود!

خواب دیده بودم فسقل خان رفت... برای همیشه... و این غم باعث شد فشار سنگینی روی قبلم احساس کنم...حتی مواجهه با واقعیت، بعد از بیداری هم دردش رو کم نکرد...

+ بعدازظهر بی خبر فسقل خان رو آورد و بیش از یک ساعت به من سپرد...

بی اندازه لطیف و دوست داشتنیه...

..

.

.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

صفحه بندی