+ کاش یه گاو بادی سایز خودم(!) داشتم که من م میتونستم گاوسواری کنم مثل تو!
از حرکت ایستاد و نگام کرد...
- اینو همه سوار میشن... تو م میتونی...
با تردید به گاوه نگاه کردم:
+ بعید میبینم... خیلی کوچولوئه! زانوهام میره تو چشام احتمالا!
با تعجب و اطمینان نگاهم کرد:
- نه! بابامم سوارش میشه!
تصور شلنگ تخته انداختن باباش با اون قد و قواره ش رو گاوه واقعا جذاب بود! خندیدم... خندید...
- بیا سوار شو... ببین که میشه!
یه نگاه انداختم به مهمونا!
+ آخه اینجا یه کم خجالت میکشم! کاش میشد بریم تو اتاقت مثلا...
- بریم...
+ شاید مامانت دوست نداشته باشه... شاید اجازه نده... شاید ناراحت شه...
- نه... اجازه میده... اشکالی نداره...
+ پس برو زیر گوشش یواشکی ازش بپرس اشکال داره یا نه! نگو من گفتم! ببین خودش چی میگه...
...
.
مجوز گاوسواری تو اتاق خواب فسقلی جان صادر شد!
گاو بازی و قهقهه هامون که تموم شد، برگشتیم تو جمع! خیلی شیک و مجلسی!
نشستم رو مبل... با هزار ناز و عشوه و خجالت اومد پیشم...
- یادته اون وقتا باهم چقد بازی می کردیم؟ یادته منو میذاشتی رو پات؟ یادش بخیر...
+ آره! یادته هنوز؟ خیلی کوچولو بودی که... فکر می کردم دیگه یادت نیست...
- یادمه... هیچوقت یادم نمیره... اصلا دوست نداشتم برگردم خونه مون..
..
.
برای بچه ها خاطره های خوب بسازیم :)
پ.ن: لازم به ذکر است که "فسقلی جان" با "فسقل جان" متفاوت است؟! یا نیست؟!!!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:30 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم