شرط لازم! - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
هدیه رو تو این چند روز آماده و ارسال می کنم!اگه زمانم محدود باشه و مجبور بشم برم، میسپرم مرحله ی ارسالش رو کس دیگه ای انجام بده......پ.ن: گفتی شاید احمقانه بنظر برسه کاری که میکنی... بنظر میرسه همه ی ما برای "زندگی کردن" به کمی حماقت نیاز داریم...در غیر اینصورت زندگی رو زنده زنده "مردگی" می کنیم!
رنگین کمانی ها... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
طبق معمول پیوستن به جمع سایر مهمونها رو به تعویق انداختم! همه جمع شده بودن طبقه ی بالا... من موندم و مادربزرگم که وضو گرفته بود و دنبال سجاده میگشت... با خودم فکر کردم نیم ساعت هم دور بمونم از هیاهو غنیمته! موبایلم دستم بود و وبلاگم رو چک میکردم... یهو اومد نشست روبروم...با چهره ای بهت زده وا رفت رو...
سوء تفاهم یا ذهنیت مسموم! - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
امروز برای چند هزارمین بار در طول زندگیم تذکر مساله ای ساده از طرف من به مشاجره ای احمقانه و بی اساس ختم شد! پکر شدم و سکوت کردم... سرم توی دفترم بود و با ذهن نیمه متمرکزم ادامه ی برنامه ریزی هارو انجام میدادم...نگاهم میکرد و منتظر بود ادامه ی برنامه ها رو براش توضیح بدم...بعد چند دقیقه سکوتش رو شکس...
بگو من چجور آدمی هستم؟! - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
بنظر شما من چجور آدمی هستم؟!..دوست دارم بدونم برداشتتون از شخصیت کسی که اینجا مینویسه چیه؟!برام کامنت بذارید...بدون اسم و آدرس و نشانی...آزاد و رها...بگویید...هرآنچه دل تنگتان می خواهد!از روی نوشته هام قضاوتم کنید... تنها ابزاری که در دست دارید*
ته ته ته... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
دقیقا وسط خیابون اتفاق افتاد... درست جایی که منتظر تاکسی بودم و به سایر مسافرین نگاه می کردم یهو فهمیدمش.....ته ته انسانیت کجاست؟اونجایی که همه ی آدمهارو مثل عزیزت بدونی! اونجایی که همه ی آدمها برات مثل خانواده ت عزیز باشن! مثل کسی که خیلی دوسش داری......از فکری که به سرم زد یه لبخند نشست روی لبهام....
رغبت؟! - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 1:22
هرگز فکر نمی کردم روزی احساسم کاملا عکس بشه!...کسی بود که من روزگاری از همه ی دنیا بیشتر دوسش داشتم...بعدها که بزرگتر شدم حس کردم در کنار مقام مادرم و به همون اندازه میتونم دوسش داشته باشم... بعدتر یه کم پایین تر از مادرم دیدمش ولی همچنان در صدر!..
هشیار و بیدار... - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 1:22
هنوز نخوابیدم!حداقل ۳ ساعت داشتم یک پیامی توی تلگرام آماده می کردم که خوندنش کمتر از ۵ دقیقه زمان میبره...و فرستادمش!...اصلا نمیدونم نتیجه چه خواهد بود... فقط میدونم اگه واکنش منفی ببینم به سیاه شدن ق
در راستای پستxa0قبل نه پستxa0قبل ترش! - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 1:22
در راستای روشنگریم واکنشی بدتر از بد دیدم! دیروز عصر گفت که میخواد در رابطه با پیغامم باهام حرف بزنه.....تو ماشین نشستیم و طبق معمول سالهای اخیر حق به جانب و بی منطق حرف می زد...در نهایت با فریاد بهم
قدغن! - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:27
روزی که کسی قدغنتون کرد براش هدیه بخرین بدونین اون آدم از ته ته ته وجودش خسته ست......
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود... ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزادست... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
دلم نمیخواد برم خونه... دلم نمیخواد هیچ جا برم! دلم میخواد جایی برم که به هیچکس تعلق نداره!
الهام... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
شما م مثل من گاهی که نوشته هاتون رو مرور می کنین تعجب می کنین که چطور چنین چیزهایی به ذهنتون خطور کرده؟!
دلیل بی خوابی... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
سه ماهه خواب و خوراک ندارم! شب که میشه گاهی خواب به چشمام نمیاد! . . از بس ایده و فکر به ذهنم میاد... کار جدید بدجوری از کار اولم دورم کرده... دارم به تعطیل کردن کار اولم فکر می کنم... . . . تا این حد بی جنبه و داغونم یعنی...
The last... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
میگفت:همیشه به آدمها و زندگی طوری نگاه کتید که انگار این آخرین باره...... . خیلی نکته تو این جمله ست...
رفتن! - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
مدام به عکسهای پیجش نگاه می کنم و باور نمی کنم که دیگه نیست... ...اونم انقدر ناگهانی...
یادگاری... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
امروز باز عکسهاش رو میدیدم...چقدر باور مرگ بعضی ها سخته......پ.ن: همین ۳، ۴ ماه پیش بود که براش یه هدیه ی کوچولو فرستادم...بسته رو که دست مسافر دادم پرسید:- این چیه؟+ مال اونه... بهش برسون...- به چه مناسبت؟+ عکسشو دیده بود و خوشش اومده بود... گفتم هروقت بهت دسترسی پیدا کنم یدونه شو بهت هدیه میدم... ...
نامتعادل! - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 18:02
یهو دلم گرفت.....از صبح داشتم کار میکردم و اصلا انگار نه انگار ولی الآن تا اومدم بخوابم باز فیلم یاد هندستون کرد......یعنی فقط کافیه دو دقیقه بیکار بشم تا غم دنیا بشینه رو دلم......اصلا دلم تنگ شده... ولی نمیدونم واسه کی... خیلی خسته م و دارم بیهوش میشم...
قضاوت... - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 18:03
گفت: طرف یه قاضی جوونه تو مرکز... خرش بدجور میره... سنی نداره ها ولی همه ی پرونده ها از فیلترش رد میشه... ولی گفتم نه! میدونستم قبول نمی کنی... درسته؟ گفتم: از زندگی کردن با قاضی ها متنفرم! حق الناس دنبالشونه... قضاوت, کار ما نیست اصلا... خوب کردی گفتی نه!
قضاوت ممنوع... - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 18:03
گفت: خواهرم داره طلاق میگیره! دامادمون همجنسباز از آب در اومده! دو سه ماهه زن و بچه شو گذاشته و رفته! بهش میگه من بهت دست بزنم چندشم میشه! دفعه ی آخر به قصد کشت زدش... نصفه شب تلفنی با یکی حرف میزد...
خشم با چاشنی غم... - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 18:03
سر صبح با یکی دو جمله چنان منو از کوره در برد که فقط پرت کردن و شکوندن فنجون تو سینک تونست جلومو بگیره که هر چی دم دستمه رو پرت نکنم تو سر و صورتشون!!! . . . پ.ن: تا جایی که یادمه تو کل عمرم این سومین باره که این اندازه "از کوره در رفتگی" رو تجربه کردم!!!
در راستای پست قبل! - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 18:03
از دیروز بیش از ۲۰ بار به ۲۰ روش مختلف عذرخواهی و اظهار پشیمونی کرد! ولی غیر مستقیم! . . . من هم کوتاه نیومدم و هنوز اوکی نشدم باهاش! چرا؟! چون من یه عذرخواهی غیرمستقیم نمیخوام! من نمیخوام بهم بگه ه

برچسب‌های مرتبط

* meaning | زندگی زیباست | زندگی چیست | زندگی چت | زندگی خصوصی | زندگی پس از مرگ | زندگی نامه | زندگی در آمریکا | زندگینامه حافظ | زندگی نامه ای