بیشتر از هر بیش...
-
تاریخ: 1398/10/17 ساعت: 3:56
+ چی دارم اینجا که از دست بدم؟ چیزی ندارم...- من! منو از دست میدی... من کمم؟!....- سقراط! فکر میکنی کسی به اندازه ی من دوسِت داره؟؟؟
رنجِ بودن...
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 23:41
- سقراط جانم! امروز همینجوری که ناهارمو میخوردم و بهت فکر میکردم حکمت یکی از حرفهاتو فهمیدم... اونکه گفتی دنبال کسی هستم که بودن در کنارش زندگی رو قابل تحملتر کنه... روزهای اول آشناییمون این حرفتو کامل درک نکرده بودم ولی امروز فهمیدم خیلی حکیمانه بود...+ چی شد که یاد حرفم افتادی؟- به نبودن پدر و ماد...
رفیق...
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 23:41
پشت میز ایستاده بودم که مسیجش رسید و در حالیکه چشمام به واژهها میخکوب شده بودن و قلبم به پرواز در اومده بود، بهتزده زانوهام خم شدن و روی صندلی پشت سرم نشستم.....و یکی دو دقیقهای با لبخندی کمرنگ بارها و بارها مرورش کردم:"سلام. ميگم نظرت چيه امشب در مورد حرف سقراط فكر كنيم و حرف بزنيم؟ اينكه ميگهفلسفه...
بیخیال!
-
تاریخ: 1398/9/24 ساعت: 8:51
++ اگه بدونی تا چند وقت دیگه یا حتی ۵ سال دیگه میمیری چیکار میکنی؟!+ زندگی!++ یعنی چی؟+ غصه ی دنیا رو نمیخورم... کار نمیکنم و به کسب درآمد فکر نمیکنم! میچسبم به زندگی......به بیخیالی!
تداوم درد...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
...................
رویا!!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
چشامو باز کردم و بی گفتن حتی یک کلمه زل زدم به یه تیکه نور که از پنجره افتاده بود کف اتاق......- عشقم؟نگاهش کردم...- سلام...+ سلام...- دیشب چه خوابی دیده بودی؟+ یادم نیست...- چقدر جدیدا اینجوری خواب میبینی...سرمو به نشان تایید تکون دادم و دو تا قطره اشک از گوشه ی چشمام افتاد رو بالشت.......تداوم درد...
آرزو...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
- روز اول آشناییمون ازم پرسیدی آرزوم چیه و بعد همینو از تو پرسیدم... گفتی "داشتن یک رفیقِ شفیق" یادته؟+ بله...- پرسیدی تابحال داشتم یا نه و بعد همینو از خودت پرسیدم... یادته؟+ بله...- اونجا از تعبیر خ
مبهم یا بیپایان؟؟؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
- کمحرف بودی! دیگه کمحرفتر هم شدی! حرفی بزن!+ حرفم نمیاد...- چرا؟+ دلم گرفت یهو...- از چی و از کی؟ لطفا بگو...+ نمیدونم...- خب سعی کن درکش کنی... خیلی مایلم اگه برات امکان داشت ازین حالاتت باهام ح
حالت بده؟!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
وقتی حتی آدرس یه وبلاگ نمیذاری، من چطور باید بهت دسترسی پیدا کنم!...ای دانشمند! :/
برای تو!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
یکی دو سال پیش پیشنهادم برای حرف زدن تو یه چتروم رو رد کردی و ...... :)یادته؟! ناراحت شده بودی از من! پیشنهادم سر جاشه...منتظر جوابت هستم... موفق باشی دوستی که زیاد نمیشناسمت*
ویترین!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:07
- از نزدیک بهتری سقراط... میدونستی؟+ چطور؟- خیلیها از دور قشنگترن... ولی وقتی نزدیک میشی..........وقتی دیدمت از تصورم خیلی بهتر بودی...+ از چه لحاظ؟- نوع ارتباط... فراتر از تصورم بودی...+ من دوست ندارم ویترین, قشنگی از خودم نشون بدم... چیزی بیشتر از خودم... از ریا حداقل تو این مورد متنفرم...- مومنم ...
غم عمقی!
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
غمگینم... با تمام قلبم... با تک تک سلولهام...از ته ته ته وجودم... خسته و غمگینم از اینهمه دروغ.....چطور و با چه منطق و عدالتی جواب صداقت من هر بار دروغی احمقانه تر از قبله؟؟؟چطور و با کدوم منطقی من م
انسانیت و یا ؟؟؟
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
زنگ اول که خورد تا از جام پاشم دو سه تای دیگه متوالی و ممتد زده شد!+ بله؟- سریع درو بازکن!درو باز کردم... و در حالی که گیج بودم منتظر بودم... اومد... با یه چیز عحیب توی دستش...یه چیز لاغر تخت که پیچید
نقطه ی عطف!
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
فردا یکی از خاصترین تجربه های طول عمرم رو خواهم داشت!نمیدونم دقیقا بعدش چه اتفاقی میفته... هیچ چیز قابل پیشبینی نیست... ولی باید این اتفاق بیفته... هرچند که خیلی دیر شده باشه......- ساعتش رو خودت مشخص کن...+ ۵ عصر!
رفتنی ها میرن...
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
تو هم رفتی؟! :)...اشکالی نداره!...پوست آدمیزاد ذره ذره کلفت میشه...
باد هوا!
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
ما قبل اینکه خودمون باشیم، حرفیم!!!..حرف، حرف، حرف!.. و فقط و فقط اونوقتی که با واقعیتها روبرو بشیم و توش قرار بگیریم مشخص میشه چقدر اونی بودیم که میگفتیم!
که عشق آسان نمود اول ولی.......
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
تقریبا تمام زندگیم در پی کسی بودم که بیشترین میزان قرابت فکری رو باهاش داشته باشم... یه رفیق شفیق... یه آدم عمیق...کسی که جنس من، تفکراتم و حرفهام رو بفهمه و جنسش رو دوست داشته باشم...یکی که حرف داشته باشه واسه گفتن و ازش یاد بگیرم......حالا که بنظر میرسه پیدا شده،باید مرد باشه!کیلومترها از من دور ب...
چراغ زرد...
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
وقتی بهم گفتی زندگی پوچ و تحمل ناپذیره و بودن در کنار کسی و به چالش کشیدن و اندیشیدن به تمام زوایای پیدا و ناپیداش ممکنه قابل تحملش کنه، این حرف تا عمق جانم نفوذ کرد و بهت خیلی امید بستم.......
دِیت!
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 18:11
یعنی واقعا فردا یکی از خاصترین و عجیبترین اتفاقات زندگی من رقم میخوره؟!...
ته خط!
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
جدیدا به جایی رسیدم که هر وقت انتقادی از کسی به ذهنم خطور کنه در آن انتقادم رو زیر سوال می برم!..+ عجب بی شرفی بود که چنین کاری باهاش کرد!++ تو هیچی نمیدونی!..+ نباید پشت سرم اینو میگفت...++ تو از کجا میدونی.....+ چطور دلش اومد اون کارو باهاش بکنه؟!++ تو چه میدونی؟! تو چقدر میدونی؟! تو کی هستی که ان...