انسان در جستجوی معنا...
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
امروز نشستم کتاب صوتی دانلود کردم...فردا از صبح که حرکت کنیم میذارم تو گوشم تا وقتی به مقصد برسیم...امیدوارم اونقدری که انتظار دارم بتونه آرومم کنه... هرچند که آرامش باید جایی در درونم باشه... این کتاب رو خیلی سال پیش یه کوچولو خوندم... ولی نمیدونم چرا ادامه ش ندادم... امروز که خلاصه شو شنیدم دیدم و...
کج فهم!
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
از اینکه دوستت داشتم پشیمون نیستم...حتی اینکه دوستم نداشتی ناراحتم نمیکنه...از اینکه دوست داشتنم رو نفهمیدی غمگینم.....خیلی غمگین......
ککی که دیگر نمی گزد!
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
اونی که یه بار کسی رو از دست میده، بعید میدونم دوباره از دست دادن براش سخت تر از قبل باشه!
جبر یا قربانی؟!
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
شاید حدود یه ساله که درگیر اینم که اصلا این همکاری درست بوده یا نه؟!اینکه موقعیت قبلم رو بخاطرش به خطر انداختم درست بوده یا نه؟!اینکه دارم اینهمه برای این کار انرژی میذارم درسته یا ..........اینکه بخا
اولویت!
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
- از تو یکی انتظار نداشتم... کی فکرشو میکرد؟؟؟ تو... تو که فکر می کردم همیشه طرفدارمی... باورم نمیشه... + من همیشه طرفدار تو ام... همیشه مدافعتم... همیشه باهاتم... تا جایی که خلاف حق نباشی... تا جایی که رفتارت رنگ سوء استفاده نگیره... تو کج رفتی... خط قرمزو رد کردی... چند بار نشونه فرستادم... ندیدی....
حقیقت پنهان...
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
آدمها بیش از چیزی که دیده میشن، اونچیزایی هستند که دیده نمیشن!....ماهای واقعی اوناییم! نه اینا!
منطق جدا از احساس...
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 15:36
معمولا آدمی نیست که خودش رو تو کارها دخالت بده....با اینحال اومد و گفت: "داره دیوانه میشه! نمیدونم چطور بگم! ولی همینقدر بگم که واقعا بهم ریخته و حالش اصلا خوب نیست"اینها رو با لحنی گفت که دلم ریش میش
ماضی ساده از مصدر "شکستن"
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
بهش گفتم: " لطفا انقدر یه رفتار زشت رو به همه ی بچه هات نسبت نده! من هرگز باهات چنین رفتاری نکردم... خودتم خوب میدونی! خسته شدم از بس این رفتار رو تکرار کردی!" بعد لبهام لرزید... اشک چشمامو پر کرد و چند ثانیه ی بعد هق هق به گریه افتادم...با قلبی که مچاله شده بود، بی اختیار گریه می کردم و اون از حرفه...
"هرزه" کیست؟!
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
پرسیدم:+ تو جای شخصیت مرد این سریال بودی این کارو میکردی؟- چیکار؟+ وقتی زنت تو کما بود و امیدی هم به برگشتش نبود، میرفتی ازدواج مجدد کنی؟- نه! مگه احمقم؟! این احمق بود که چنین کاری کرد!+ واقعا؟- آره! اگه زنم دو روز بعد، شیش ماه بعد، یه سال بعد به هوش بیاد چه جوابی دارم بهش بدم؟ هزار سال دیگه این کار...
ه ج ر ت
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
نمیدونم آخرین باری که ازش حرف زده بودم و نسبتا جدی بودم دو سال پیش بود یا سه سال پیش!...امروز دوباره خیلی جدی بهش فکر کردم... ...+ برای اینکه متقاعدم کنن که باید این کار انجام بشه و در من ایجاد اشتیاق کنن، بهم گفتن:"تازه درآمدت که بیشتر بشه ماهانه ای که به خیریه میدی م بیشتر میشه!"
انسان فراموشکار...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
جوری یادم میره ماه رمضانه و هزار و یک سوتی میدم تو کوچه و خیابون که انگار نه انگار تا دو سال پیش یه روزه ی قضا هم نداشتم!.....
ذات...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
گفت:- عه! چرا این شکلکا تو موبایل تو با شکلکای موبایل من فرق دارن؟!+ سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم...موبایلو برگردوند سمتم ...لبمو پیچوندم!- تو موبایل تو شبیه شکل اصلیشون نیستن!+ از کجا میدونی اونی که
تلنگر...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
با همه ی سر به زیریت گاهی سرتو بیار بالا.......و ستاره هارو ببین...
حد!
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
از دیشب بهم سپرد که یه چیزی میخوام بهت بگم...امروز در طول روز چند بار پیغام داد:"وقت داری باهات صحبت کنم؟"غروب پیغام دادم که یه ربع آزادم... نوشت:"من اگه بخوام باهاتون شریک بشم امکانش هست؟ چند روزه تو
شاید!
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
بهترین دوستی ها مال اون دوتا آدمیه که اصلا همدیگه رو نمیشناسن!!! مثل پاکترین آدم...یعنی همون که هیچ کاری نمیکنه!
حکایت این روزها...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفتتو راه موندیم و دیگه رسیدن یادمون رفت
عشق؟!
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 0:06
- میشه ازت یه خواهشی کنم؟+ بگو...- میدونم دارم غرورمو میشکونم... ولی ازت میخوام کاری کنی که زیاد دوستت نداشته باشه...+ من بارها بهش گفتم تو بهترینی... بارها بهش گفتم اونجاهایی که تو از اشتباهاتش گذشتی
باز هم قضاوت...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
پرسید: - جدیدا دیدیش؟+ نه!- خیلی تغییر کرده...+ چطور؟- تموم صورتشو تزریق کرده... پیشونی، گونه ها، لب، چونه! انگار زنبور نیشش زده! خیلی زشت شده صورتش... حیف کرد خودشو... صورت قشنگی داشت...حالا شایدم چو
۱۳ به در اجباری!
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
آدرس کاملی که منتظرش بودم رسید! هرچند بهتر بود شماره ی تماس هم باشه که روی بسته نوشته بشه تا احتمال برگشت خوردن کم بشه! (چون در صورت برگشت خوردن دیگه حتی به دست من هم نخواهد رسید و ممکنه اصلا بی خبر بمونم از این مساله!)بهرحال امیدوارم برسه و مشکلی پیش نیاد!...پ.ن: خیلی وقت بود که چنین برنامه ای تو ذ...
کتاب... آرامش هر لحظه...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:07
امروز که منو کشیدن و پرتم کردن سمت جالباسی که لباسمو بپوشم و باهاشون برم، فقط دوتا چیزو برداشتم... موبایلم و کتابم! "منگی" رو به پیشنهاد مهرداد دارم میخونم...تو لیست کتابهاییه که تصمیم دارم تو بهار