بیچاره!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 18:03
گفت: "مشکل تو اینه که فکر می کنی فقط همونجاهایی که خودت فکر می کنی اشتباه کردی، اشتباه کردی! البته همه همینجوری هستنا!" . . . خیلی به این حرفش فکر کردم و بنظرم درست میگه... همه همینحوریم... ولی چاره چیه واقعا؟!
پرخوری!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
هربار که در جواب تعارف کسی به خوردن غذا میگم " وای! نه! خیلی خوردم"، حالم از خودم بهم میخوره! . . هرچند که تناسب اندامم مشکلی نداره فعلا ولی بهرحال وبلاگ پرخوری کلمه واقعا خفت انگیزه و واقعا ناراحتم که دچارشم!
بیزنس جدید!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
وبلاگ بیزنس کلمه وبلاگ جدید کلمه مون حدود دو هفته ست که رسما شروع شده و خوشبختانه تا اینجای کار بازخورد خوبی داشته! حداقل از پیشبینی من بهتر بوده! برای من فعلا شغل دوم بحساب میاد ولی اونقدر بهش خوشبینم که ممکنه یه روزی بشه
در راستای پست قبل...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
امروز در عرض یکی دو ساعت که کنارم بود، همینجور که به کار خودم میرسیدم، مدام به سوالهاش جواب میدادم و راهنماییش می کردم... و در همون لحظه نتیجه ی مثبتش رو میدیدم... یهو خودم تعجب کردم که چقدر تو این چند سال با تجربه شدم و چقدر ریزه کاری ها رو یاد گرفتم... اینا همه از اثرات از صفر شروع کردن و بدبختی ک...
شکم سیر!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
یکی بود یکی نبود... روزی روزگاری در یک برنامه ی کذایی، از تلویزیون یک جمهوری کذایی، یک آخوند کذایی نشسته بود و مستقیم و غیر مستقیم ملت رو دعوت به پرداخت کمک هزینه ی سفر زائران میکرد! . . موبایلمو بردا
تنبل جان!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
از روزی که تو دادگاه موبایلمو پس دادن تا الآن دیگه موبایلم پسورد نداره! . . دستشون درد نکنه... راحت شدم... چی بود هی پسورد بزن پسورد بزن! :))))))
امید...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
تو استوری نوشته: . . . دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دنیا غم مخور پ.ن: چی بهتر از دیدن حال خوبت؟؟؟ که دیدن حال بدت ذره ذره آبم میکنه... . . . . . . . . و کاش میدونستی.
جسارت!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
پریروز خیلی یهویی تماس گرفت و در اوج ناباوری ازم پرسید: "اگه بخوام یه کاری واسه خودم راه بندازم بنظرت چیکار میتونم بکنم؟ چه ایده ای داری؟!" . . من حتی در رویاهام نمیدیدم که اون روزی از کارمندی خسته بشه و وبلاگ جسارت کلمه مطرح کردن چنین چیزی رو یه روزی پیدا کنه"!
خوشبختی!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
گاهی با تپش قلب از خواب بیدار میشی و میگی: . . . چه خوب که خواب بود!
ع ش ق ؟ !
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
خوشحالم که میبینم هستی... . . . که دوباره هستی... . . .
جشنی که مبارک نیست...
-
تاریخ: 1397/2/7 ساعت: 22:56
تازه پیاده شدیم که زنگ موبایلم در اومد و اسمشو رو صفحه ی موبایلم دیدم...- کجایی؟+ خارج از مرزهای استان!- کی برمیگردی؟+ کارم تموم شه غروب میشه دیگه... دیروقت میرسم احتمالا... چه خبر؟- هیچی... گفتم یه قرار بذاریم ببینیم همو... بریم بیرون یه کم بگردیم... یه کم دلم گرفته...+ برگشتم هماهنگ می کنم باهات ح...
۱ روز دیگه مونده!
-
تاریخ: 1397/2/7 ساعت: 22:56
چالش ۶ صبح امروز به فنا رفت!دیشب دیروقت رسیدم... خیلی خسته بودم... نتونستم ساعت ۶ از رختخواب جدا شم! به جاش امروز رو کامل خامخواری می کنم که وجدانم راحتتر شه! :))+ ربطی ندارن به هم! ولی فقط واسه اینکه خوامخواری هم جزء علایقم هست و خودش به نوعی چالش محسوب میشه برای من، لااقل امروز رو هم چالشمند بگذرو...
پیروز و خسته...
-
تاریخ: 1397/2/7 ساعت: 22:56
خب بسلامتی از چالش امروز هم سربلند بیرون اومدم!از صبح به ترتیب اینارو خوردم:یه لیوان آب و آبلیمویه لیوان و نصفی آب هندونهدوتا سیبچندتا پستهدوتا خرمایه موزاندکی تخمه آفتابگردانخیلی آسون گذشت... از بس کار داشتم! الآنم دارم بیهوش میشم...کارام به هم پیچ خورده... چند روزه که از برنامه هام جا می مونم و زم...
رقابت!
-
تاریخ: 1396/12/27 ساعت: 16:54
ظهر فسقل جان از راه مدرسه اومد پیشم...نشست رو مبل...- یه چیزی بگم؟+ بگو...- یعنی مامانم و زن عموم تو رقابتن!+ چطور؟!- دارن باهم رقابت می کنن که دقیقا مثل هم باشن... هیچکدوم از اون یکی پایینتر نباشه! هر روز زن عموم زنگ میزنه به مادرم و میپرسه لباس چی میپوشی واسه جشن؟! کفشتو از کجا خریدی؟! کدوم آرایشگ...
آغازی بر یک پایان!
-
تاریخ: 1396/12/27 ساعت: 16:54
کارم تموم شد بالاخره...خیلی خسته م و متاسفانه دو تا درد جدید که سوغات کار زیاده افتاد به جونم که امیدوارم بره! :)الآن دوست دارم فقط بخوابم...صبح ساعت ۶ بیدار شم و روز از نو...پ.ن: گفته بودم از برنامه ی سال جدیدم یادگیری تند خوانیه؟!شما نرم افزار خوبی میشناسین که از آموزشش مطمئن باشین یا تعریفشو شنید...
آی کیو جووون! بله؟!
-
تاریخ: 1396/12/27 ساعت: 16:54
همین سه چهار هفته ی پیش دوستی ازم اجازه خواست برای انتشار برخی پستها در یک کانال تلگرامی به نام بلاگرام... البته با ذکر منبع!امروز واژه ی "انسان" رو سرچ کردم تو اون کانال... یه پستی اومد... خوندمش...بعد گفتم چه قشنگ! بعد رفتم تو فکر و تصویر سازی و خیالبافی کردم باهاش!بعد چند ثانیه زیرشو نگاه کردم دی...
بی تفاوت و ناامید....
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 8:37
بعد قرنها امروز خبری ازش رسید که شاید اگه ماهها قبل می رسید واقعا خوشحالم می کرد......ولی الآن....... نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...| Let's block ads! (Why?)
شلوغ پلوغ!
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 8:37
چند روزیه سراغی ازش نگرفتم...چرا؟۱) سرم شلوغه این روزا! کارم این ماه خیلی زیاده...۲) همراهی نمیکنه باهام... خسته میشم از اینهمه بی تحرکی و سستیش......+ فردا باهاش تماس میگیرم... احتمالا این بار یه کم جدی تر باهاش حرف می زنم..... نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:39 توسط یکی که دوست داره...
همراه یار مهربانم...
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 8:37
خوندن اولین کتابم در زمینه ی گیاهخواری همین الآن تموم شد...بخاطر مشغله ی این ماه بیش از چیزی که باید طول کشید...بهرحال خوشحالم و امیدوارم در این مسیر سبز ثابت قدم بمونم...+ کتاب دوم از همین لحظه به من سلام میکنه! :) چند شب پیش خریدمش... از فردا شروع می کنم خوندنش رو و بسیار قند در دلم آب می شود!... ...
هدف!
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:17
گاهی میام پست بذار...بعد از خودم میپرسم:"الآن چه هدفی داری از نوشتن این مطلب؟!"..بعد منصرف میشم و میرم...... نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 17:41 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...| Let's block ads! (Why?)