چقدر باور مرگ بعضی ها سخته...
.
.
.
پ.ن: همین ۳، ۴ ماه پیش بود که براش یه هدیه ی کوچولو فرستادم...
بسته رو که دست مسافر دادم پرسید:
- این چیه؟
+ مال اونه... بهش برسون...
- به چه مناسبت؟
+ عکسشو دیده بود و خوشش اومده بود... گفتم هروقت بهت دسترسی پیدا کنم یدونه شو بهت هدیه میدم... من که حالا حالاها نمیبینمش... شما که داری میری ببر براش...
.
.
.
و اون شد اولین و آخرین هدیه ی من بهش...
.
.
راستی الآن هدیه ی کوچولوی من کجاست؟!
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم