دیروز عصر گفت که میخواد در رابطه با پیغامم باهام حرف بزنه...
.
.
تو ماشین نشستیم و طبق معمول سالهای اخیر حق به جانب و بی منطق حرف می زد...
در نهایت با فریاد بهم گفت از ماشینم گمشو بیرون کثافت! اونقدر خشمگین بود که این جمله رو چندین بار تکرار کرد... گفت دیگه نمیخوام شکلتو ببینم...
تو همه ی این سالها حتی صداشو برای من بالا نبرده بود... یعنی اصلا دلش نمیومد... همیشه به دوست داشتن و مهرش نسبت به خودم قسم خوردم...
ولی دیروز فجیعترین رفتار ممکن رو داشت!
به تحقیرآمیزترین شکل ممکن منو از ماشینش پرت کرد بیرون... گازشو گرفت و دور شد...
یکی دو ساعت بعد هم فهمیدم که بلاکم کرده...
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم