همه جمع شده بودن طبقه ی بالا... من موندم و مادربزرگم که وضو گرفته بود و دنبال سجاده میگشت... با خودم فکر کردم نیم ساعت هم دور بمونم از هیاهو غنیمته! موبایلم دستم بود و وبلاگم رو چک میکردم...
یهو اومد نشست روبروم...
با چهره ای بهت زده وا رفت روی مبل!
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم