خرید بک لینک
طبق معمول پیوستن به جمع سایر مهمونها رو به تعویق انداختم!

همه جمع شده بودن طبقه ی بالا... من موندم و مادربزرگم که وضو گرفته بود و دنبال سجاده میگشت... با خودم فکر کردم نیم ساعت هم دور بمونم از هیاهو غنیمته! موبایلم دستم بود و وبلاگم رو چک میکردم...

یهو اومد نشست روبروم...

با چهره ای بهت زده وا رفت روی مبل!

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

صفحه بندی