پسر مظلومانه نگاهی کرد و گفت: همه رو تنها بیارم؟ خودتم بیا کمک کن پس...
عکس العمل دختر؟؟؟! وااای! من حوصله نداررررم!
----------------------------------------------------------------
درست همون وقتی که پسر صندلی رو برای خانومه آورد، فهمیدم پیدا کردن صندلی غیرممکن هم نیست، رو کردم به مادرم... نشسته بود رو زمین... میدونستم شرایطش طوریه که سرپا یا نشستن روی زمین براش مشکله...
سرمو بردم نزدیکش: برات صندلی بیارم؟
- (با نگاهی مشتاق و شرمسار) هست؟
+ میگردم پیدا می کنم...
رفتم پیش اون پسر و پرسیدم از کجا میشه صندلی خالی پیدا کرد... گفت باید کسی پاشه و بره بعد صندلی رو ورداری... ۳۰ ثانیه ی بعد با صندلی برگشتم! خوشحال شد و نشست ولی نگران من بود... گفتم من خسته نیستم بذار اونایی که سنشون بالاتره یا نیاز دارن بردارن... دیدم همش با چشماش دنبال صندلی میگرده واسم... برای اینکه آرامش بهش برگرده رفتم برای خودم هم صندلی بیارم... اینبار با دوتا صندلی برگشتم... یکی واسه خودم، یه دونه شم گذاشتم کنار یه آقای میانسال...
این پست دو تا نکته داشت:
۱) چرا انقدر بی ظرفیتیم که تا یه آدم مهربون گیر میاریم تا سر حد مرگ ازش سوء استفاده میکنیم؟!
۲) فرق من با اون دختر چی بود؟ جز اینکه ایشون احتمالا فکر می کردن اشراف زاده ن و بقیه باید اوامرشون رو بی کم و کاست اجرا کنن؟!
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 15:6 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم