خرید بک لینک
همه ایستاده بودیم و بعضی ها از سر خستگی نشستند رو زمین... خانومه رو کرد به پسر جوان(از اعضای گروه)... - میری یه صندلی واسه شوهرم بیاری؟! رفت آورد! دقایقی بعد یه صندلی واسه خودش خواست و باز هم پسرک رفت و آورد! دقایقی بعد دختر جوانی اومد سمت خانوم و من تازه فهمیدم ایشون دختر اوشونن!!! (تا اون لحظه فکر کردم تنهان که از اون پسر همه ش کمک می گیرن!) دختر به جون مادر غر زد که من خسته م میخوام رو صندلی بشینم... مادر از جاش پاشد و صندلی رو به دختر بخشید! در ازای این بخشش، مجددا از پسر جوان خواست یه صندلی خالی براش پیدا کنه!!!!! بعدشم که مشکلاتشون با ماتحتشون حل شد، تازه یاد شکمشون افتادن! خانوم پسر رو صدا زد و در مورد کیفیت آش اونور خیابون ازش پرسید! البته این سوال اصلا جنبه ی نظرخواهی نداشت! درواقع مقدمه ای بود برای درخواست جدید! و دخترشونم اضافه کردن: حالا که داری آش میاری واسه مامان، یه سمبوسه م واسه من بیار!!!

پسر مظلومانه نگاهی کرد و گفت: همه رو تنها بیارم؟ خودتم بیا کمک کن پس...

عکس العمل دختر؟؟؟! وااای! من حوصله نداررررم!

----------------------------------------------------------------

درست همون وقتی که پسر صندلی رو برای خانومه آورد، فهمیدم پیدا کردن صندلی غیرممکن هم نیست، رو کردم به مادرم... نشسته بود رو زمین... میدونستم شرایطش طوریه که سرپا یا نشستن روی زمین براش مشکله...

سرمو بردم نزدیکش: برات صندلی بیارم؟

- (با نگاهی مشتاق و شرمسار) هست؟

+ میگردم پیدا می کنم...

رفتم پیش اون پسر و پرسیدم از کجا میشه صندلی خالی پیدا کرد... گفت باید کسی پاشه و بره بعد صندلی رو ورداری... ۳۰ ثانیه ی بعد با صندلی برگشتم! خوشحال شد و نشست ولی نگران من بود... گفتم من خسته نیستم بذار اونایی که سنشون بالاتره یا نیاز دارن بردارن... دیدم همش با چشماش دنبال صندلی میگرده واسم... برای اینکه آرامش بهش برگرده رفتم برای خودم هم صندلی بیارم... اینبار با دوتا صندلی برگشتم... یکی واسه خودم، یه دونه شم گذاشتم کنار یه آقای میانسال...

این پست دو تا نکته داشت:

۱) چرا انقدر بی ظرفیتیم که تا یه آدم مهربون گیر میاریم تا سر حد مرگ ازش سوء استفاده میکنیم؟!

۲) فرق من با اون دختر چی بود؟ جز اینکه ایشون احتمالا فکر می کردن اشراف زاده ن و بقیه باید اوامرشون رو بی کم و کاست اجرا کنن؟!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 15:6 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

صفحه بندی