خرید بک لینک
از بازار تره بار برمیگشتیم...

خانومی با کلی بار و خرید دستشو بلند کرد و پرسید: مستقیم؟!

توقف کردیم... واسه اینکه جا براش باز کنم، میوه هایی که خریده بودیم رو از سمت راست صندلی عقب برداشتم و سمت چپ رو سر و کله ی هم گذاشتمشون...

در سمت راست باز شد و نشست...

بعد چند ثانیه ناخودآگاه یه حسی بهم گفت "مبادا وقت پیاده شدنش..............."

از فکری که به ذهنم خطور کرد خجالت کشیدم... نفهمیدم چرا چنین چیزی به فکرم رسید...

برای منحرف کردن ذهنم به این فکر کردم که این خانوم یه آدم عادیه که فقط خواست تا یه جایی همراهمون بیاد و هیچ نیت بدی م نداره...

بعد ناخودآگاه یاد آدمهایی افتادم که روزی خیلی عادی وارد زندگیم شدن و سرانجام شخصیتی کاملا متفاوت از خودشون نشون دادن...

چند دقیقه ی بعد خانومه دور میدون پیاده شد ولی من برنگشتم چیزی رو چک کنم...

+ امان از کسی که اعتماد رو خدشه دار کنه...

.

.

امان از این ناخودآگاه...

..

.

نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:29 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: اعتمادی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

صفحه بندی