+ اومدم مسافرت!
یه کم در مورد جزئیات پرسید و شوخی کرد... شاکی شد که چرا همیشه یواشکی کار میکنم! (شوخی کرد احتمالا ولی بی راه هم نگفت! معمولا شیپور دستم نمی گیرم کلا!) بعد هم گفت همونجا یکی رو پیدا کن و ازدواج کن! گفت اعصاب نداره و دلش عروسی میخواد! (متاسفانه زیاد در مورد این مساله حرف میزنه و واقعا یه وقتایی شورشو در میاره... گاهی حتی شک می کنم شوخیه یا جدی!)
حرفاش ظاهرا شوخی بود ولی حس کردم دوباره یه چیزی شده...
+ باز چه خبره؟ قاطی کردی! (با ایموجی خنده)
- اعصابم خورده (ایموجی غم انگیز!)
+ چرا؟
- دلم گرفته
+ برگشتم یه قرار میذاریم ببینیم همو
- باشه... مرسی دوست خوبم...
پ.ن۱: میدونم که باید بشینه چند ساعت یه ریز برام حرف بزنه تا سبک شه...
پ.ن۲: این "دوست خوبم" که گفت قبل از هرچیز به "گوش بودن" من مربوط میشه... چیزی که دوستای صمیمی ترش نیستن براش... حس امنیت و خاطر جمعی که وقت گفتن رازهای مگو کنار من داره... وگرنه واقعیت اینه که ما تقریبا آدمهای بی ربطی هستیم به هم!
خلاصه اینکه شنیدن رو از هم دریغ نکنیم...
البته البته البته هرگز هرگز هرگز از شنیده هامون سوء استفاده نکنیم...
مخصوصا برای زخم زدن به درد دل کننده!
اگه در خودمون نمیبینیم که در آینده چیزی رو به رخش نکشیم، لطفا بیخیال شنیدن بشیم...
چون ما احتمالا برای اون آدم خیلی خطرناکیم و باز احتمالا یک روزی از روزها با یک حرف نسنجیده تمام احساس و حس امنیتش رو در هم میشکنیم...
..
.
دور باشه ازمون...
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:17 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب: باشیم,
نویسنده: باربد مقدم