خرید بک لینک

زنگ اول که خورد تا از جام پاشم دو سه تای دیگه متوالی و ممتد زده شد!

+ بله؟

- سریع درو بازکن!

درو باز کردم... و در حالی که گیج بودم منتظر بودم... اومد... با یه چیز عحیب توی دستش...

یه چیز لاغر تخت که پیچیده شده بود توی پتوی تابستونه!

+ چرا اینجوریه قیافه ت؟

- (در حالیکه از در میومد تو و لبخندی تصنعی به لب داشت!) هیحی! خسته م...

+ چی شده؟ چرا انقدر هول بودین؟

چیزی که همراهش بود رو گذلشت روی مبل...

- هیچی... دعوا شد؛ قمه کشید... مامور امامه بود... قایمش کردیم... شاید بیان دوباره اونجا رو بگردن... آوردیمش اینجا...

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 18:11

صفحه بندی