زنگ اول که خورد تا از جام پاشم دو سه تای دیگه متوالی و ممتد زده شد!
+ بله؟
- سریع درو بازکن!
درو باز کردم... و در حالی که گیج بودم منتظر بودم... اومد... با یه چیز عحیب توی دستش...
یه چیز لاغر تخت که پیچیده شده بود توی پتوی تابستونه!
+ چرا اینجوریه قیافه ت؟
- (در حالیکه از در میومد تو و لبخندی تصنعی به لب داشت!) هیحی! خسته م...
+ چی شده؟ چرا انقدر هول بودین؟
چیزی که همراهش بود رو گذلشت روی مبل...
- هیچی... دعوا شد؛ قمه کشید... مامور امامه بود... قایمش کردیم... شاید بیان دوباره اونجا رو بگردن... آوردیمش اینجا...
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم