یه شب مهتاب... ماه میاد تو خواب...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:33
یه شب خنک آروم... یه پنجره ی باز... و سکوت... ... . صدای محمد علیزاده سکوت رو میشکنه... اسم آهنگش چیه؟! دارم میشنوم... نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم من که هیچ جایی بجز تو بغلت گریه نکردم مدام ریپیت میشه... ... .. . . نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:3 توسط یکی که دوست داره ان
راه دوری بین ما نیست...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:33
نوشته بود: دنیا داشتن یه دوست همفکر و صمیمی رو ازم دریغ کرد! ... .. . از شما چه پنهون من م همیشه خیلی دوست داشتم داشتنش رو... حتی یه پروژه ی دو نفره ی عالی دو سه هفته ی پیش به ذهنم رسید که بدلیل نبود یک دوست همفکر و صمیمی قابلیت اجرا نخواهد داشت! + بنظر میرسه دنیا داشتن یه همچین دوستی رو از خیلی ه
در ادامه ی پست "بیم + آری" !
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:33
یکی از اون کامنتهایی که میگفتم رو میخوام رونمایی کنم! ایجا رو لمس بفرمایید لطفا! .. . . اینکه یه نفر پاشه بره در چندتا وبلاگو باز کنه و خصوصی برای اون وبلاگ یه توهماتی رو کامنت کنه در باورم نمی گنجه! + مسئولین معضل بیکاری رو هم جدی تر بگیرن لطفا! :)) نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:
عادتها...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:05
فکر می کنم فارغ از اینکه زیاد لباس داریم یا کم، اصول لباس پوشیدن این باشه که آدم میره سراغ کمد لباساش و هماهنگترینها و مناسبترینهارو از بینشون انتخاب می کنه... بلوز، پیراهن، دامن، شلوار، مانتو، چادر، شال، روسری، کیف، کفش و ... و فکر می کنم درستش اینه که آدم برای این کار یه زمانی رو هر چند کوتاه قبل
بیم + آری!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:05
همه ی ما رفتارهای بیمارگونه داریم... هر کدوممون یه جور ویژه(!) این بیماری رو بروز میدیم... یکی با حسادت، یکی پرخاشگری و فحاشی، یکی جلب توجه... یکی هم با مزاحمت! من هم مثل همه ی آدمهای دیگه به اندازه ای که سنم قد میده و به اندازه ای که زندگی باهام تا کرده با این رفتارها بنحوی برخورد داشتم و یا دچارش
پرم از تو... از تهی سرشار...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:05
دنیا پره از سلام و خداحافظی... پره از وصل و جدایی... . . به همون اندازه که پره از سوء تفاهم ها و نفهمیدن ها... به همون اندازه که پره از دوست داشتن ها! + زندگی خیلی وقتا اونجوری پیش نمیره که ما می خوایم... اونجوری پیش میره که باید! کاریش نمیشه کرد... نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت
معمولی...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:05
امشب با خودم فکر می کردم شاید بهتر باشه که هرگز به خودمون اجازه ندیم که رو کسی بیش از حد نرمال حساب باز کنیم... حالا رو معرفتش، کمکش، صداقتش... نمیدونم... هرچی... این کار دو سر سوده! چون نه تنها احتمال شکستن خودمون پایین میاد، بلکه از شکسته شدن طرف مقابل هم پیشگیری میشه! وقتی من بنا به هر دلیلی فرضا
لامکان...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:05
دلم یه سفر خواست... به نا کجا... ... .. . دیروز بی مقدمه پرسید: چی آرومت می کنه؟ جوابی نداشتم... گفتم تو شرایط مختلف به چیزهای مختلف پناه می برم... نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:13 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
بهشت را به بها می دهند...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:05
خدا حافظی کردیم... از پله ها پایین میومدم... + ممنون راستی... لطف کردی... - من که نتونستم کاری کنم... + زحمتتو که کشیدی... .. . . نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:19 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
مشکلمون چیه؟!
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
گاهی با خودم فکر میکنم: "خیلی راحت میشه زندگی و روزها رو به کام هم زهر نکرد"! بعد که یادم میاد واقعا بعضی از سوء تفاهم ها ناگزیرن، میگم نه به این راحتی هام نیست! به هر حال ناخواسته یه مشکلاتی پیش میاد... ولی چیزی که برام روشنه و در موردش با خودم اتفاق نظر دارم(!)، اینه که: خیلی کارا هست که تشخیص غ
خارج از مرز باور...
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
غروب تصادفی یه مطلبی پیدا کردم که حالمو خیلی بد کرد... انقدر که چند بار یادآوریش باعث شد دچار حالت تهوع بشم و تا ساعتها منگ بودم... همین الآنم باز احساس می کنم دل و روده م داره بهم میپیچه! اصلانم دوست ندارم اسمی ازش بیارم... اصلا شاید بهتره آدم در مورد این چیزها ندونه... + زیر اون مطلب کامنت گذاشت
برگشتیم... نه به آن راه که میرفتیم...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:36
در بدو ورود با مساله ی دردناکی مواجه شدم! گلم حالش خیلی بده... از اونهمه گل قشنگ فقط چهارتا مونده براش... خیلی از برگاش ریختن و تعداد زیادی خشک شدن! :( آبیاریش رو دست یکی سپرده بودم... ولی نورش خوب نبود... از فردا دوباره جاشو تغییر میدم... امیدوارم احیا بشه* نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶س
در بند!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:36
- همه دوست دارن دکتر بشن... کیه که دوست نداشته باشه؟! تو دلت نمیخواست پزشک بشی؟ + نه! - واقعا؟؟؟!!! + آره! خیلی دنبال اسم و عنوانیم! همه از دم! یعنی فقط کم و زیاد داره بین افراد مختلف... دسته بندی های جامعه، هنجارها و ناهنجارها مارو به این سمت برده... فقط میشه تلاش کرد برای آزادی... آزادی از اس
چرخه ی طبیعی... گاهی هم غیر طبیعی!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
همون وقتی که داشت ناخونامو لاک میزد، دست چپشو روبروش باز کرده بود... به من گفت من م دست راستمو همونجوری بگیرم روبروش... بعد بهم گفت ببین دست من بخاطر کار زیاد و سن و سالم از ریخت و قیافه افتاده... گوشت اضافه داره... یه جور زشتیه! دست شما جوونا الآن خوشگله... هیچ چیز اضافه ای نداره... اصلا انگشترمم ت
برنامه ها!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
آهنگ سفر کردم... فردا میشینم لیست اونایی که دلم میخواد واسشون سوغاتی بیارمو مینویسم.. البته زیاد نیستن... ولی عادت دارم چیزای مهمو رو کاغذ بیارم... راستی یکی از اقدامات امسالم اینه که میخوام دوباره با موفقیت همراه بشم... منظورم مجله شه! دوهفته نامه ی موفقیت... چند سالی بود بیخیالش شده بودم... حس
حس غریب گریبانگیر...
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
چند روزه که دارم از یه مساله ای رنج میبرم... مربوط به یه سری کامنتاییه که بهم رسیده... با اینکه حق خودم میدونم در موردش عذاب وجدان نداشته باشم ولی واقعیت اینه که هرچقدر میخوام خودمو به بی تفاوتی بزنم نمیشه... + شاید فردا یه اقدامی براش کردم... نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:52 توسط یکی ک
عروسک کوکی!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
میگه: "فقط وقتی با تو هستم سختگیری نمی کنه!" + اگه بدونه چه عقایدی دارم در مورد مسائل اجتماعی و مسائل مربوط به زنان احتمالا دو برابر بقیه سختگیری میکنه! واضحه که هدفش اینه یه زن توسری خور "بله، چشم" گو! کنارش باشه! مثل خیلی از مردهای جامعه! + واقعا زندگی با زن یا مردی که ایده نداشته باشه از خودش
حرف، حرف من است!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
شماره ی جدید موفقیت رو دارم میخونم... صبح خریدمش... صفحه ی ۱۶ یه مطلب داره که به طرز وحشتناکی به پست قبلم مرتبطه! با عنوان "حرف، حرف من است!" + دارم فکر میکنم پستهای وبلاگ رو موضوع بندی کنم! شاید بدرد بخوره این کار... نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:17 توسط یکی که دوست داره انسان باشه.
باور شکنی...
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
الآن میفهمم چرا هیچوقت دلش با دوستش صاف نشد... قبل این همه ش با خودم فکر می کردم چرا به خاطر یک اشتباه انقدر منقلب شد! ولی الآن میفهمم... اون یه اشتباه چیزی بود که کل باور این آدم رو در مورد دوستش به یغما برد! دلیلش همینه! حالا سوال اینجاست که: اشتباه اصلی مربوط به کسیه که با رفتارش باعث شد این با
گل نازم... حنا خانوم!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:57
گلم داره قوی میشه انگار... دوتا از غنچه هاش تقریبا باز شدن و نور امید رو به قلبم تابوندن! :) امیدوارم این خوشی ازم گرفته نشه... من حواسم بهش هست... امیدوارم همینطور محکم و مقاوم ادامه بده! + کسی نمیدونه چطور میشه گل رو قوی کرد؟ مثلا چیز خاصی نیست که تو خاکش بشه ریخت که خیلی قوی بشه؟ نوشته شده در پ