خیلی تصادفی گفت یکی دو هفته ایه که میره یه باشگاه تازه کار تمیز نزدیک خودمون و از من دعوت کرد باهاش برم...
میرم... بارها دنبال یه آدم پایه بودم و تو خواب هم نمیدیدم اون آدم، این آدم باشه!
امکان نداره چنین موقعیتی رو از دست بدم...
مگر اینکه دیوانه باشم...
یا حجم تنبلیم بیش از تصورم بزرگ و وسیع باشه!
+ ولی تغییر روحیه ش کاملا محسوس بود... حجم منفی بافی ها، بهانه گیری ها و شکوه و شکایت از روزگارش تا حد زیادی کم شد، به گلها علاقمند شد و کلی راضی بود...
آخرین بار همین یک ماه پیش بود شاید... داشت طبق معمول میگفت کسی درکش نمیکنه و همه ازش انتظار دارن و حالا حالش بدتر و بدتر شده و دکترش گفته افسردگی حاد داره و دوز داروهاش هر بار داره بالاتر میره... بعد مدتها سکوت اون روز آب پاکی رو ریختم رو دستش! بهش گفتم کسی قرار نیست به فکر ما باشه... خودمون باید حال و هوامونو تغییر بدیم... گفتم خودت بفکر خودت باش... به روحیه ت برس و باور کن دیگه نیازی به دارو و دکتر اعصاب و روان نخواهی داشت...
اینارو بهش می گفتم و اون هم با حالتی که انگار انتظار نداشت ازم اینارو بشنوه تایید می کرد ولی راستش هرگز فکر نمی کردم واقعا چنین حرکتی بزنه!
خداروشکر... روحیه ش خیییلی بهتر از قبله و خیلی راضیه... حتی گفت دیگه داروهاشو نمیخوره... و شبها بدون آرام بخش به خواب عمیق میره :)
* حال دلمون خوب باشه و وجودمون پر از آرامش *
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم