خرید بک لینک
حرف و حرف و حرف...

پرتنش و پر داد!

گلایه و شکایت...

سرم به کارم بود و فقط میشنیدم...

روی صحبتشون با من نبود... مخاطب کسی هم نبودم!

هم دلم میسوخت و هم بساط غیبت بدجور داغ شده بود...

از فرصت استفاده کردم و اون وسطا تو یه سکوتی که درواقع آرامش قبل از طوفان بود به حرف اومدم...

" بنظرم دلیل اینهمه تنش و ناآرومی یه چیزه... انتظار داشتن!

چرا بخاطر محبتهاتون از کسی انتظار جبران دارین؟ اگه میتونین بی توقع محبت کنین ولی اگه فکر می کنین از پسش برنمیاین زیادی محبت نکنین که بعدش بخوره تو ذوقتون! که الآن به این حال و روز بیفتین که خشم و ناراحتی نه تنها از تن صداتون که از نگاهتون هم میباره! جیغ و داد الآن شما تغییری تو روحیات طرف مقابل ایجاد نمیکنه... اون طرز برخورد خودشو داره... پس فقط دارین خودتونو آزار میدین"

کم کم آروم تر شدن... شاید برای اینکه تظاهر کنن اونقدرها هم تنش ندارن!

جو رو مساعد دیدم... پس ادامه دادم:

"شاید با بعضی از این رفتارها تو ذوق من م خورده باشه ولی تا این اندازه بهم نریختم و آرومم... چون من م مثل شما همون وقتی که داشتم این کار رو میکردم حدس میزدم این اتفاق ها بیفته... با این حال بخاطر وجدان خودم تصمیم گرفتم انجامش بدم... پس اگه کسی قرار باشه سرزنش بشه خودم هستم نه طرف مقابل... حالا م اگه خیلی برام مهمه و فکر می کنم از خود گذشتگی ها و زحماتم هدر رفته دفعه ی بعد حواسم هست که طور دیگه ای عمل کنم! همین!

بعدش م بعضی از این مواردی که گفتین بنظرم ممکنه عمدی نباشه... مثل تشکر نکردنش... ممکنه درست زمانی که خواسته تشکر کنه کاری پیش اومده و فراموش کرده و این سوء تفاهم بوجود اومد که قدر محبت رو نمیفهمه!"

هیاهو جای خودش رو به آرامش نسبی داد و رفته رفته فضا سبک و سبک تر میشد...

..

.

.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:6 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 4:46

صفحه بندی