+ سلام... بریم...
- دلم گرفته... امروز میبینمت...
+ میبینیم همو...
دلش پر بود... از همون لحظه ی اول دیدار شروع کرد... حدود ۲۰ دقیقه بی وقفه حرف زد و فقط گوش دادم...
+ مشاوره دادن کار سختیه... وقتی کسی باهامون درد دل یا مشورت می کنه وظیفه ی سنگینی رو دوشمون میره... نباید حرف مغرضانه بزنیم، نباید یطرفه به قاضی بریم، نباید طبق عقده هایی که داریم نظری بدیم و خیلی موارد دیگه که همه ش باید رعایت شه...
+ "تو جای من بودی چیکار میکردی؟"
جواب دادن به این سوال به مراتب سختتر از همه ی بخش های دیگه ست...
به هزار و یک دلیل!
+ گفت من مدلم اینجوریه... زیادی گذشت و مهربونی به خرج میدم... دست خودم نیست... همیشه من پیش قدم میشم واسه آشتی... حتی وقتی اون مقصره... خودش م میدونه دیگه... عادت کرده...
گفتم: گذشت هم باید به اندازه خرج بشه... وقتی بیش از حد صبر می کنی و هربار کشمکش های درونت رو تو خودت خفه میکنی و ناراحتی هاتو نادیده میگیری، یه روزی که ظرفیتت پر شه، کاسه ی صبرت که لبریز شه، این قلنبه ی دلگیری ها خودشونو بهت نشون میدن... یهو! بدون اینکه فکرشو کنی سر راه رابطه ت سبز میشن... اونوقت از همه چی بیزار میشی و دیگه اونهمه گذشت و صبوری ذاتیت هم بکارت نمیاد... یعنی دیگه اصلا دلت نمیخواد در اون مورد ذره ای صبوری خرج کنی... میزنی به سیم آخر و دست میکشی از همه چی! نذار به اون حد برسی... از اولش به اندازه خرج کن که بیزاری سراغت نیاد... حواست به کاسه ی صبرت باشه!
" اینو تجربه کردم که دارم میگم"
جمله ی آخرو که میگفتم متعجب و متاثر نگاهم می کرد...
..
.
.
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:4 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم