براش تعریف می کردم که آخر کار وقتی واقعا تشنه شده بودم، رفتم به آقاهه گفتم: آقا فقط بهم بگین جایی هست که بشه اونجا یه چیز خنک خورد و اذیت نکنن یا نه؟ و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم از شنیدن جواب مثبت...
جالبه که اونجا یه سوپر و یه رستوران رو باز نگه داشته بودن واسه تلف نشدن مردم! (که غیرممکنه مامورها ازش مطلع نباشن!) بقالیه با کارتن ها یخچال و ویترینش رو بطرز خنده دار و نصفه و نیمه ای استتار کرده بود!
میگفتم قوانینی میذارن که خودشون هم میدونن عملی نیست و درست هم نیست و بعد خودشون سعی میکنن به شکل آبرومندانه ای راه در رو هم بذارن! بقول خسرو شکیبایی تو فیلم دل شکسته خودشون خودشونو میگیرن، خودشونم خودشونو آزاد می کنن! (نقل به مضمون!)
گفت تا جایی که بتونن سعی می کنن مردمو کنترل کنن... برای نماز نخوندن هم اگه ازشون برمیومد، جریمه میذاشتن!
در تایید حرفهاش از مدیر مدرسه مون گفتم که امسال هم کاندیدای شورای شهر شد و شکر خدا رای نیاورده و به طرز حال بهم زنی افراطی بود... ساعت آخر میومد میکوبید به در کلاسها و با تشر و ایجاد رعب و وحشت سعی در کشوندن بچه ها به نمازخونه داشت!
بچه ها م فقط یه راه برای فرار از دستش بلد بودن...
"خانوم ما عذر شرعی داریم"!
بهش گفتم نمیدونی قیافه ش بعد شنیدن این جمله چقدر ترسناک میشد... با دستهای لاغر و عصبیش محکم میکوبید به در و صدای گوش خراشش تا کلاسهای طبقه ی بالا م میرفت:
" یعنی همه ی شما عذر شرعی داریییییییین؟؟؟"
خب قاعدتا تو این مورد خاص هیچ جوره نمیتونست مچ بچه ها رو بگیره و صحت و سقم ماجرا رو مشخص کنه! و این ناتوانی بیشتر حرصشو در میاورد و ناچار هر بار با چشم غره و دندان قروچه و نگاههایی که نفرت ازشون میبارید، کلاسها رو تک به تک و نوبت به نوبت ترک می کرد!
+ چقدر خوشحالم که این مدیرمون دختر نداشت... داشتن مادری اینجور تندرو واقعا عذابه... مخصوصا برای یک دختر... مخصوصا تو ایران که "زن" معمولا از طرف جامعه و خانواده مورد ظلم واقع میشه!
+ تو کشوری زندگی می کنیم که قوانینش مردم رو به سوء استفاده از "شرع" وادار میکنه... دروغ میگیم که مجبور نشیم به شرع عمل کنیم!
درواقع دارن شرع رو فدای شرع میکنن!
بنظر میرسه اگه زور و اجبار رو از روی عمل به شرعیات حذف می کردن، امروز دین و شریعت آبروی بیشتری داشت...
..
.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:48 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم