نشست رو مبل...
- یه چیزی بگم؟
+ بگو...
- یعنی مامانم و زن عموم تو رقابتن!
+ چطور؟!
- دارن باهم رقابت می کنن که دقیقا مثل هم باشن... هیچکدوم از اون یکی پایینتر نباشه! هر روز زن عموم زنگ میزنه به مادرم و میپرسه لباس چی میپوشی واسه جشن؟! کفشتو از کجا خریدی؟! کدوم آرایشگاه میخوای بری!
مامانمم الکی بهش میگه نه چیزی نخریدم!
همه چیزشون م در حد هم گرفتن... البته کفش زن عمو گرونتره...
در حالیکه داشتم از خنده میترکیدم ازش پرسیدم:
+ تو از کجا میدونی حالا؟
- برچسب روی کفششو دیدم... چهارصد و خرده ای قیمت کفششه!
در آخر فسقل جان سخنانش رو با این جمله تموم کرد:
"یعنی این جشن تموم بشه این دوتا به آرامش الهی میرسن!"
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:45 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم