خرید بک لینک
یکی بود یکی نبود... روزی روزگاری در یک برنامه ی کذایی، از تلویزیون یک جمهوری کذایی، یک آخوند کذایی نشسته بود و مستقیم و غیر مستقیم ملت رو دعوت به پرداخت کمک هزینه ی سفر زائران میکرد!

.

.

موبایلمو برداشتم و گرفتم رو به مانیتور...

- چیکار میکنی؟

+ میخوام مزخرفات این مردک رو استوری کنم!

- خجالت بکش! تازه از بازداشت در اومدی!

+ آخه خیلی داره مزخرف میگه! چطور روش میشه تو این وضعیت که ملت زیر فشار همینا دارن له میشن، با این وقاحت از مردم چنین درخواستی کنه؟! غذای شکم گرسنه ها و گیر و گرفت ملت واجب تره یا هزینه ی سفر این آدمها؟! اگه ندارن نرن! کسی مجبورشون نکرده که! یعنی واقعا یه عده آدم چشم و گوششون به ایناست که هرچی میگن سریعا اجابت کنن؟!!!

- به تو چه؟! گور باباشون... بشین زندگیتو بکن... کم از کار و زندگیت افتادی اون چند روز؟ دنبال دردسری؟!

.

.

بعد چند ثانیه مکث گفتم:

+ پس لطفا اون صدای نحسشو ببر! چون واقعا دارم عصبی میشم... شقیقه هام درد گرفته از شدت پرروییش!

.

.

.

اینجوری شد که صدای تلویزیون رو بست و من هم موبایلو گذاشتم کنار... شاید عدم شجاعت باشه یا هرچی! ولی واقعا حوصله م نمیکشه دوباره درگیر بشم باهاشون... حداقل الآن...

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:36

صفحه بندی