خرید بک لینک
تازه پیاده شدیم که زنگ موبایلم در اومد و اسمشو رو صفحه ی موبایلم دیدم...

- کجایی؟

+ خارج از مرزهای استان!

- کی برمیگردی؟

+ کارم تموم شه غروب میشه دیگه... دیروقت میرسم احتمالا... چه خبر؟

- هیچی... گفتم یه قرار بذاریم ببینیم همو... بریم بیرون یه کم بگردیم... یه کم دلم گرفته...

+ برگشتم هماهنگ می کنم باهات حتما...

- امشب حتما برمیگردی؟

+ آره... قصدم یه روزه بود... کارم تموم شه میام زود... حتما میبینیم همو...

.

.

.

+ فقط چند روز به روز عروسیش مونده...

و اینه حال و روزش...

چرا باید یه آدم تو این سن و سال انقدر ضعیف باشه؟ چی میشد اگه یه کوچولو شجاعتر بود و پای دلش وایمیستاد؟ چی میشد اگه..........

.

.

و همه ی این "چی میشد" ها شاید یه جور قضاوت باشن... 

واقعا آدم می مونه چی درسته چی غلط...

بهرحال شرایط غم انگیزیه و من احساس مترسک بودن دارم! یه مترسک واقعی! یه مسکن بی فایده ی سطحی!

پوچ و بدردنخور و احمقانه!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 18:7 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 7 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی