- کجایی؟
+ خارج از مرزهای استان!
- کی برمیگردی؟
+ کارم تموم شه غروب میشه دیگه... دیروقت میرسم احتمالا... چه خبر؟
- هیچی... گفتم یه قرار بذاریم ببینیم همو... بریم بیرون یه کم بگردیم... یه کم دلم گرفته...
+ برگشتم هماهنگ می کنم باهات حتما...
- امشب حتما برمیگردی؟
+ آره... قصدم یه روزه بود... کارم تموم شه میام زود... حتما میبینیم همو...
.
.
.
+ فقط چند روز به روز عروسیش مونده...
و اینه حال و روزش...
چرا باید یه آدم تو این سن و سال انقدر ضعیف باشه؟ چی میشد اگه یه کوچولو شجاعتر بود و پای دلش وایمیستاد؟ چی میشد اگه..........
.
.
و همه ی این "چی میشد" ها شاید یه جور قضاوت باشن...
واقعا آدم می مونه چی درسته چی غلط...
بهرحال شرایط غم انگیزیه و من احساس مترسک بودن دارم! یه مترسک واقعی! یه مسکن بی فایده ی سطحی!
پوچ و بدردنخور و احمقانه!
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 18:7 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم