بعد لبهام لرزید... اشک چشمامو پر کرد و چند ثانیه ی بعد هق هق به گریه افتادم...
با قلبی که مچاله شده بود، بی اختیار گریه می کردم و اون از حرفهاش دفاع می کرد!!!
.
.
و اگه سالهای آتی به همین منوال بگذره احتمالا حسرت و غم این اجحاف رو با خودم به گور می برم!
.
.
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم