این چند روز، روزی چندبار ناخوداگاه دستمو میگیرم روبروم و به ریخت و قیافه ش نگاه می کنم...
نمیدونم چرا...
همه ش به اون چندتا جمله ش فکر می کنم و غرق میشم تو تخیل...
+ ما از هم چقدر می دونیم؟
ما چه میدونیم چی به بقیه گذشته؟
چی کشیدن؟
چقدر سختی و چقدر آسایش؟؟؟
ما از هم خیلی کم می دونیم...
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:33 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم