طبق معمول سرمون رو بالش اونه...
همینجوری که صورتمو فرو کردم تو گردنش دوباره دلم براش تنگ میشه...
سرمو میارم عقب و به صورتش نگاه میکنم...
همچنان دستش دورم حلقه شده... همچنان دستم دورش حلقه شده...
با لبخند نگاهم میکنه... لبخند میزنم...
- چقدر دوسم داری؟
+ خیلی...
- چقدر؟
با دقت به صورتش نگاه میکنم...
+ از موی دماغت تا موی کناریش... از اون ور...
میخنده...
- خیلی زیاده...
+اوهوم...
.
.
.
+ تو چقد دوسم داری؟
- خیلی
+ چقدر؟
سرشو میکشه عقب... چشماشو یه کم ریز میکنه و با دقت به صورتم نگاه میکنه...
سبابه ی راستشو به بالای لبم نزدیک میکنه...
- از این سیبیلت تا کناریش... از اون ور...
میترکم از خنده...
میترکه از خنده...
صورتمو دوباره فرو میکنم تو گردنش و همونجور که می خندیم حلقه های دستمون تنگ تر میشه...
.
.
.
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم