خرید بک لینک
+ شما چی؟ خاطره ای داری؟ دیده باشیشون یا.....؟!

سرشو با تردید به نشان نفی تکون داد...

خیره بود و فقط گوش میداد...

بعد چند دقیقه گفت:

- راستش نخواستم بگم ولی آره!

دوبار تو خونه شیر آب باز شد... شب بود... اولش فکر کردم بچه هان که اومدن آب بخورن... بعد فکر کردم شیر مشکل پیدا کرده ولی بعد متوجه حضورش شدم...

بار اول یه کم ترسیدم ولی بار دوم دعا خوندم و عادی تر رفتار کردم...

+ چی گفتی؟

- یا روح القدس... میدونم که اینجایی... و بعد شروع کردم به دعا کردن...

یه بار دیگه م تو ایران...

خونه ی دوستم بودم... وسط آشپزخونه یه کم آشغال ریخته بود... با جارو جمع کردم و رفتم ریختم تو حیاط... وقتی درو بستم و برگشتم، دقیقا همونا همونجا بودن!

.

.

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 22:48

صفحه بندی