شاید بهتر باشه اولش از وعده ی صبحانه شروع کنم...
ولی حتما حتما حتما مدتی از عمرم رو بهش اختصاص میدم...
مگر اینکه عزرائیل غافلگیرم کنه! :)))))))
+ من م زورم به این طفلک رسید! آخرش کاسه کوزه ها سر عزرائیل میشکنه! :))
.
.
+ همین الآن از گوشه ی چشمش یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت:
" عرضه نداری، منو بهونه نکن! نفرت انگیز!"
.
.
چند روزیه اعصاب معصاب نداره... بی اعصابی رو ادبش تاثیر گذاشته!
+ عزرائیل جون! داداش من! ادب مرد به ز دولت اوست!
از ما گفتن بود!
.
.
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:36 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب: دوشواریات,
نویسنده: باربد مقدم