خرید بک لینک
از غروب که باهم حرف زدیم، خیلی فکر کردم و بالاخره ساعت ۱۲ شب یه پیشنهاد خوب (بنظر خودم!) بهش دادم...

فردا قراره بیشتر باهم حرف بزنیم... امیدوارم بشه... البته بیشتر واسه خودش... از سردر گمی درمیاد... شرایطش رو درک می کنم و میدونم این سردرگمی جهنمیه واسه خودش! امیدوارم به بن بست نخوریم و همفکری ها نتیجه بده...

پ.ن ۱: من زیاد به خودم تلنگر می زنم... البته شاید این "خیلی" کم هم باشه! بهرحال گاهی حالت وسواس گونه به خودش میگیره!

یوقتایی که درگیر مسائل دیگران میشم؛ یوقتایی که تمام فکرم میشه چاره پیدا کردن برای مشکل یا درگیری ذهنی کسی، از خودم میپرسم:

"اگه نزدیکانت، خوانواده ت، دوستت م مشکل داشتن همینجوری بال بال میزدی؟! یا فقط دوربینی؟!!!"

امروز از اون روزهایی بود که پیش وجدانم سربلند شدم!

.

.

.

پ.ن ۲: شب برگشتم خونه... رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم... یه شلوار از رو تخت ورداشتم پام کردم... میام بیرون...

+ من امروز این پام بود؟

- نه!

+ چرا اینو پوشیدم پس؟ اصلا این رو تخت چیکار میکرد؟!

- اینو ظهر از رو بند جمع کردی گذاشتی رو تخت! :|

+ آها آره آره!حواسم یه جای دیگه بود اصلا نفهمیدم چی پوشیدم!

چند روز پیش مانتومو تنم کردم بعد به جای پلیور یه مانتوی دیگه گرفتم روش پوشیدم! :)))))))) به دکمه های پایین که رسیدم چشمم افتاد به خودم وسط اتاق پخش شدم! از بس صحنه ی احمقانه ای شده بود! :)))

حالا اینا واسه خودم خنده داره... واسه بقیه گاهی واقعا رو اعصابه!

تقریبا هر روز چندتا از این سوتیا دارم! بعضیاشون شخصین ولی بعضیا واقعا رو اعصاب بقیه ست... دلم میسوزه براشون ولی واقعا دست خودم نیست! ذهنم تقریبا همیشه درگیره...

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:3 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: پراکنده, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی