خرید بک لینک
امروز فسقل جان رو آوردن سپردن به من...

قرار شد یه هفته اینجا بمونه...

که من بهش درس خوندن یاد بدم!

غروب یکی دو ساعت با هم درس خوندیم...

شب وقت خواب شروع کرد یک ریز حرف زدن! یکی دوتا فیلم ترسناکو با هیجان برام تعریف کرد! بعدشم ترسید؛ رختخوابشو آورد نزدیک من! دستمو گرفت که کمتر بترسه و تو همون حال خوابش برد...

+ امشب برای اولین بار رک و راست ماجرا رو برام گفت...

طفلک خیلی اذیت شد...

یه بار جلوی خودم دیده بودش...

اون صحنه و گریه هاشو یادم نمیره... اونوقتا واقعا فسقلی بود... یه فسقلی که به سختی جمله هاشو میبست!

یادمه نمیرفت خونه...حدود یه ماه! آخرش با گریه و کشون کشون بردنش... زمان برد تا حرفاشو باور کنن و دل بکنن از اون خونه...

اون خونه ی ترسناک...

.

.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:59 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی