میگفت تو رشد معنویش خیلی نقش داشته...
به پاکی و انسانیتش ایمان داشت... از فعالیت های انسان دوستانه ش میگفت... از مرامش... از خوبی هاش...
حاضر بود همه چیزشو فداش کنه...
رفته رفته بهش علاقمند شد...
ارتباطها عمیق تر و به خواست هر دو طرف روابط سمت و سوی ازدواج به خودش گرفت...
تا اینکه.....
.
.
یک روز سنبل انسانیت، مرام، معرفت و هرچیز خوب دیگه درهم شکست...
چطوری ممکنه؟!
خب بشکل کاملا تصادفی تلگرام جناب سنبل اومد بالا و چشم این بنده ی خدا هم به این جمله افتاد:
" خیلی دوستت دارم "
خطاب به کی؟
عشق سالها پیشش...
اونم نه اینطور رک و راست! با کلی ناز و عشوه! (از اینایی که میگن "یه چیزی بگم؟" بعد اون یکی میگه "بگو" بعد این یکی میگه "نه ولش کن" بعد اون یکی میگه "جون من بگو دیگه" بعد این یکی......)
+ اولش زد زیرش که اصلا تو اشتباه دیدی! بعدتر گفت رفتی چت منو خوندی به کارت افتخار هم میکنی؟! اصلا به چه حقی رفتی حرفای منو با یکی دیگه خوندی؟! بنظرت کارت درست بوده؟!!!
یعنی کلا جناب سنبل طلبکار هم شد! :/
القصه مواظب سنبل ها باشیم! یهو چنان سنبلیتشون(sanboliat!) رنگ می بازه که اگه آمادگی نداشته باشیم ممکنه بدجور بهم بریزیم...
اصلا حدالامکان دور سنبل و سنبل سازی رو خط بکشین!
خلاص!
والا!
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت 21:35 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم