وسط بحثمون یه شعر کوتاه نوشت و گفت تقدیم به شما...
و آخر حرفهاش م گفت: "خیلی عزیزی دوست ندیده ام"
.
.
.
یهو اولین برخورد مجازیمون از ذهنم گذشت...
اون روز گفته بود: "من شاعرم؛ عکاسی هم می کنم... اگه دوست داشتید میتونم از عکسهام براتون بفرستم" بعد بلافاصله یه وبلاگ معرفی کرد تو بلاگفا و گفت: "بخشی از اشعارم اینجا منتشر شده" و صد البته که من اسمی از وبلاگم نبردم! بعد پیج اینستاگرامش رو معرفی کرد و بعد چند تا عکس از خودش...
بعدها تو پیجش عکسهای بیشتری دیدم ازش در کنار آقای شجریان در محافل ادبی و شعرای نام آشنایی که ظاهرا از دوستانش هستن... ولی بیشتر از هرچیزی مهربونیش جذبم کرد...
+ بهم یادآوری کرد که روز جهانی سالمندانه و پیشنهاد داد برم به یه خانه ی سالمندان...
از آدمهایی که خوبی هارو به آدم یادآوری می کنن خوشم میاد... همنشینی و هم صحبتی باهاشون خیلی ارزش داره...
+ اولین بار بود که میرفتم... دل رفتن به اینجور جاهارو ندارم... صحنه های دردناکی بود...
داشتم بترتیب بهشون شیرینی تعارف می کردم که دیدم برای احوالپرسی رفته بود کنار یکیشون...
پرسید: خوبی؟
گفت: راستشو بگم؟ نه...
پرسید: چرا؟
گفت: خسته شدم دیگه...
خیلی سخته واقعا... آلزایمر، ناتوانی حرکتی، درد...
و بدتر از همه میبینی بقیه رو خسته می کنی...
راستش در خودم نمی بینم تحمل این شرایط رو... اگه دچار چنین وضعی بشم و اگه جرئتم به همین اندازه بمونه بعید میدونم ادامه بدم...
.
.
.
همین چند وقت پیش کتاب "پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت" رو خوندم... حالا تو اون خانه ی سالمندان تمام داستان از ذهنم میگذشت... تمام گلایه های مارتا و دوستانش...
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:18 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم